سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست

سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست

Instagram

این قسمت: خانم دکتر و خانواده محترم!


شاید خیلی بیراه نباشه اگه بهتون بگم بالای هشتاد درصد ایرانیهایی که خارج از کشور زندگی میکنن ترجیح میدن جایی باشن که کمتر ایرانی دور و برشون باشه. ما اول که اومدیم این روستای سوت و کور با خودمون گفتیم خوبیش اینه که ایرانی جماعت دور و برمون نیست. بعد از یه مدت از طریق دوستانمون با خیر شدیم که یک خانم دکتر ایرانی توی بیمارستان شهر کار میکنه. جدی نگرفتیم و دنبالش نرفتیم ببینیم کی ان و چجوری ان چون بالای نود درصد مطمئن بودیم که مثل ما نیستن. بعد از یه مدتی یه روز صبح که هیلده اومده بود خونمون تا یه کم باهام زبان نروژی کار کنه دوباره حرف خانم دکتر رو کشید وسط و گفت که اگه بخوام میتونه شماره ش رو برام پیدا کنه تا آشنا بشیم. من نمیدونستم چی بگم. قاعدتا جالب نبود اگه میگفتم ایرانی جماعت از همدیگه فراری ان! برای همین تشکر کردم و گفتم ممنون میشم اگه بتونه شماره ش رو برام پیدا کنه. وقتی شماره رو فرستاد با خودم فکر کردم که بد نیست اگه یه دوست همزبون داشته باشیم. اونم یه خانم دکتر که شاید بعدا خیلی به دردمون بخوره! اینکه آدم اینقدر منفعت طلبانه به یک رابطه دوستانه نگاه کنه کمی تا قسمتی باعث تاسف و شرمندگیه ولی گاهی اوقات مجبوری! میفهمی؟ مجبووور! همسر به شدت مخالف بود ولی من در یک حرکت انتحاری یه استخاره با تسبیح گرفتم و خوب اومد که بهشون پیام دادم. پس پیام دادم و خودم رو معرفی کردم و گفتم اگه دوست داشته باشین همدیگه رو ببینیم. و اصلا به این فکر نکردم که خب همدیگه رو ببینیم یعنی کی و کجا؟ خانم دکتر جواب دادند که ما امروز و فردا وقتمون خالیه و میتونیم قرار بذاریم. ما اون روز شرایط مهمون داری نداشتیم نه خونمون مرتب بود نه میوه و شیرینی داشتیم بنابراین نمیتونستم دعوتشون کنم. فرداش هم قرار بود با یکی از دوستهامون بریم بیرون. پس طی یک حرکت منگولانه بهشون گفتم که ببخشید ما امروز وسایل مهمون داری مون فراهم نیست و فردا هم خونه نیستیم. و بعد کلی خجالت کشیدم که خب چرا یه وقتی که شرایطشو نداری میخوای با کسی قرار بذاری؟ اون بیچاره هم خیلی گرم و صمیمی گفت خب امروز بیاین خونه ی ما. من هم گفتم مزاحم نمیشیم و ازین تعارفا و اونم اصرار کرد و گفت ما اهل تعارف نیستیم و ... خلاصه قرار شد عصری بریم خونشون.

همسرجان که دیگه از شدت استرس داشت میمرد و هی من رو ملامت میکرد که ببین ما رو تو چه دردسری انداختی و ... . من هم دلم به استخاره خوش بود و گفتم لابد یه خیریتی توش هست و ان شالله که آدم های خوبی ان. رفتیم از گلفروشی شهر یه گلدون خوشگل به ارزش تقریبا دویست و پنجاه هزارتومان خریدیم و رفتیم خونشون که فقط دوتا کوچه با خونه خودمون فاصله داشت. برخوردشون خیلی گرم و صمیمی بود. خانم دکتر کیک پخته بود و همسرشون هم نون بربری!

یکی از موضوعات به شدت موردعلاقه ی ایرانیهای خارج از کشور برای صحبت توی دورهمی ها حرف زدن از تفاوت های ایران و خارج یا ایرانیها و خارجیهاست که 99 درصد موارد این تفاوت ها فقط شامل بدی ها و معایب ایران و خوبی ها و مزایای خارج میشه. پس صحبت ها با موضوع نامبرده شروع شد. آقای ف همسر خانم دکتر در باب مسلمان واقعی بودن خارجی ها منبر مفصلی رفتند و اینکه بسیاری از دستورات اسلام اینجا خیلی بیشتر از ایران رعایت میشه رو با ذکر مثال های متعدد توضیح دادند. بعد یهو بحث کشید به دین و اسلام و یه مباحثی مطرح شد که اصلا قرار نبود! یعنی ما هیچ وقت با آدم هایی که از ظاهرشون مشخصه اعتقادات مذهبی و سیاسیشون با ما فرق میکنه بحث مذهبی و سیاسی نمیکنیم ولی خب اینا خییییلی میکنن نمیدونم چرا!!!

لابلای همون بحث ها و صحبت ها آقای ف فرمودند من قرآن رو دوست دارم و تا حالا یک بار هم کامل خوندمش ولی یه چیزیهایی توش داره که من نمیتونم قبول کنم واقعا حرف خدا باشه. مثلا توی قرآن اینقدر میگه کفار رو بکشید و به دار بکشید و دست و پاهاشون رو قطع کنید من اصلا نمیتونم قبول کنم خدایی که من شناختم اینجوری حرف بزنه.

من اگه بخوام به سیستم همسر عمل کنم باید اینجورجاها هم سکوت کامل اختیار کنم و فقط لبخند بزنم ولی خب من هیچ وقت نمیفهمم کی سکوت کردن خوبه و کی بد. برا همین دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خیلی با ملایمت و با لبخند گفتم البته خب مباحث قرآن کمی پیچیده ست و نیاز به تفسیر داره و اون جاهایی که از کلماتی مثل قاتلوا استفاده شده معنی جنگیدن میده نه کشتن و این تعبیر به دار کشیدن و دست و پا بریدن هم تا جایی که من میدونم توی قرآن نداریم!

آقای ف برافروخته شد و گفت چرا میگه به صلیب بکشیدشون چندبار توی قرآن اومده واصلبوهم میخواید الان براتون پیداش کنم؟!!! من گفتم نه آقا اشتباه میکنید همچین چیزی نیست. بعد یهو یه چیزهایی تو ذهنم متبادر شد و این واژه بنظرم آشنا اومد انگار که من هم توی قرآن دیده بودم! یهو یادم اومد قضیه از چه قراره!! گفتم آهااان! اونیکه شما میگید رو فرعون گفته نه خدا! قرآن از زبان فرعون داره نقل میکنه که تو ماجرای معجزه ی حضرت موسی بعد از اینکه ساحرها معجزه رو دیدن و به حضرت موسی ایمان آوردن فرعون گفت به صلیب بکشندشون و دست و پاهاشون رو قطع کنند.

بعد واقعا مونده بودم که بخندم یا گریه کنم! با خودم میگفتم بابا اینا دیگه کی ان؟! یارو نشسته قرآن رو باز کرده شروع کرده ترجمه رو لغت به لغت خونده و حالا تفسیر و تاویلش رو که نخونده هیچی حتی دقت نکرده ببینه جمله ها از زبون کی دارن بیان میشن!!

خانم دکتر میگفت از یه خانواده ی سنتی میاد و اوایل هم حجاب داشته ولی بعد که دیده اینجا کسی اصلا به آدم نگاه نمیکنه دیگه حجابش رو برداشته! :|

میگفت خونشون قبلا کلیسا بوده و واسه همین خیلی حس خوبی داره. برنامه های کلیسا شاده و پر از سرودهای حال خوب کنه. ولی دین ما چی؟ مثلا همین نماز! همه ش تکراریه! خب آدم خسته میشه!!

یگه جلوی خودمو گرفتم و بهش نگفتم که بره سخنرانی های حاج آقا پناهیان با موضوع چگونه یک نماز خوب بخوانیم رو گوش بده تا سوالش مرتفع بشه :))

میگفت اون اوایل که میخواستم برم استخر خجالت میکشیدم دخترم بهم میگفت مامان بیا هیچ کس نگات نمیکنه. بعد که مایو پ.شیدم و رفتم دیدم واقعا کسی نگاه نمیکنه! ( این حرفها رو میزد که منو تشویق کنه مایو بپوشم برم تو استخر مختلط!!)

یه بار بعد از اسکی دعوتمون کردن برای ناهار و من نمیدونستم قبول کنم یا نه چون نمیدونستم گوشت حلال میخرن یا نه. حرف خرید رو پیش کشیدم و گفتم راستی شما گوشتتون رو از مجا میخرید؟ فروشگاه آسیایی گوشت خورشتی نداره! خانم دکتر گفتن اگه مقیدید که حلال باشه فقط آسیایی حلال میاره ولی ما تحقیق کردیم دیدیم فرقی نمیکنه اینا هم حیوون رو بی حسی میزنن و میکشنش برا همین دیگه از فروشگاه های دیگه گوشت میگیریم. من فقط تاکید کردم که آره ما مقیدیم که گوشت حلال استفاده کنیم و یه جوری دعوتشون رو پیچوندم و با اینکه خیلی دلم میخواست ولی بهشون نگفتم تحقیق کردنتون تو حلقم!!!

با همه ی این حرفها آدم های خوب و مهربونی ان. تا الان هرجا کمکی از دستشون براومده دریغ نکردن و واقعا مفید بودن. ولی با تمام محبتها و کمک هاشون وقتی ما رو تا حدی میشناسن و اعتقاداتمون رو میدونن باز هم دعوتمون میکنن و گوشت غیرحلال جلومون میذارن من نمیتونم این رو بی احترامی به حساب نیارم. و وقتی میبینم دوستهای خارجی غیرمسلمونمون هیچ وقت همچین برخوردی با ما نمیکنن و ما باید از یه دوست مسلمون ایرانی همچین چیزی رو ببینیم خیلی خیلی خیلی غصه میخورم و ناراحت میشم.

بعد از اون روز ماهیگیری که ماجراش رو توی پست قبلی نوشتم تصمیم گرفتیم که دیگه رابطمون رو باهاشون به حداقل برسونیم.

حالا موندم اگه واسه دیدن بازی جمعه دعوتمون کردن چیکار کنیم؟ بریم یا نریم؟ آخه خودمون تلوزیون نداریم. با اینترنت هم بعیده بشه درست و حسابی بازی رو دید. بنظر شما بازی جام جهانی ارزشش رو داره؟

 

این خاطره رو نوشتم که بدونید خیلی از ایرانیهای خارج از کشور و یا حتی داخل ایران تفکراتشون اینطوریه. دین و مذهب رو در حد عقل خودشون میسنجن. هرجا بنظرشون منطقی نیاد میذارنش کنار. دین با عقل و منطق ما مشکل نداره. اتفاقا خیلی هم تاکید داره روی استفاده از عقل و سنجیدن دستورات با عقل. اما بحث اینجاست که عقل بدون اطلاعات نمیتونه تشخیص بده. شما وقتی تخصص و اطلاعات نداری نمیتونی با عقلت تشخیص بدی که فلان دارو یا ماده غذایی برات مفیده یا مضره. مشکل اینجاست که اینها حتی به خودشون زحمت نمیدن وقتی سوالی توی ذهنشون پیش میاد برن دنبال جواب و بپرسن و تحقیق کن. وقتی به حکمی از احکام خدا و دستورات اسلام شک میکنن سریع ساده ترین راه رو انتخاب میکنن. حجاب رو میذارن کنار چون کسی بهشون نگاه نمیکنه. نماز نمیخونن چون تکراریه. گوشت غیر حلال میخورن چون بنظرشون با گوشت حلال فرقی نداره...

ما خییییلی غریبیم تو دنیای این آدم ها... خیلی...

 


  • mrs.yas

امشب توی همین دقیقه ها دوستانم توی مشهد دارن آماده ی برگزاری اعتکاف دانش آموزی توی مسجد گوهرشاد 

میشن و من باید یه جوری سر خودم رو گرم میکردم که جلوی آبریزش چشمهام رو بگیرم! با این حالم نتونستم 

خیلی خوب بنویسم فقط نوشتم که نوشته باشم ولی شما تجربیات منو بخونید شاید یه روزی به دردتون خورد...

جمعه خونه ی تریگوه دعوت بودیم. مهونی باربیکیو بود. خوبیش این بود که گفته بودن هر کسی غذای خودش رو بیاره.

 من هم چندتا  فیله ی مرغ که از شب قبل خوابونده بودم بردم. هلگا سوسیس آورده بود. 

گفت که یه مدل سوسیس ویگن پیدا کرده و امتحانی خریده و ما هم میتونیم بیخوریم. 

خود صابخونه ماهی و سوسیس آماده کرده بود و هوارد و توریوس پورک آورده بودن. 

وقتی آتیش آماده شد ما مرغ هامون رو یه گوشه گذاشتیم و تریگوه هم ماهی و قارچ ها رو گذاشت

 و هلگا هم سوسیس های گیاهی رو . بعد یه مدتی هوارد و توریوس با گوشت هاشون اومدن و از ما پرسیدن 

اشکالی نداره اگه اونها هم گوشتشون رو روی آتیش بذارن؟ و تاکید کرد که گوشت و سوسیس هاشون رو اون سمت دیگه 

میذارن که با گوشت های ما برخورد نکنه. من واقعا از اینکه به همچین نکته ریزی توجه داشتن تعجب کرده بودم 

و خیلی برام جالب بود که چقدر به عقاید همدیگه احترام میذارن! برای همین منم به عقایدشون احترام گذاشتم 

و بهشون نگفتم که گوشت خوک چقدر آلوده و کثیف و چندش آوره و اصلا آخه چطوری میتونن گوشت خوک بخورن؟ 

آدم های خیلی مهربون و خوش صحبت و محترمی هستند ولی وقتی سر غذا صحبت این شد که به اصرار پسرشون 

میخوان یه پیگ پت بگیرن همش داشتم به این فکر میکردم که چقدددر دنیاهامون متفاوته و آیا میشه 

یا اصلا خوبه و درسته که ما با همچین آدم هایی دوست باشیم و صمیمی بشیم؟ به هلگای 37 ساله ی مهربون 

و دوستداشتنی فکر میکردم که یک پسر 20 ساله داره که نمیدونم باباش کیه و چندین ساله که با استن کریستین 

همخونه ان و اینکه چقدر دنیاشون برای من غیرقابل درکه! هلگا خیلی خودش رو علاقمند به فرهنگ های مختلف 

و همچنین فرهنگ ایرانی نشون میده. گفت که کمی درباره ی فرهنگ ایران تحقیق کرده و لااقل الان میدونه که

 زبون مردم توی ایران عربی نیست و فارسیه. وقتی بحث روزه و ماه رمضون شد خیلی محترمانه برخورد کرد

 و گفت فکر میکنه که روزه گرفتن برای سلامتی خیلی خوب باشه. توی این چندسال که دوستان خارجی زیادی 

داشتیم یادم نمیاد حتی یک بار ما رو بخاطر عقایدمون که لااقل از دید اونها خیلی عجیب و غریبه مسخره کرده باشن

 یا بهمون بی احترامی کرده باشن.

روز بعدش قرار بود با خانم دکتر اینها بریم بریم ماهیگیری. پیام دادن که ساعت دو اونجا باشیم. 

پرسیدم چیزی لازمه بیاریم گفتند نه هیچی. نمیدونستم برنامه دقیقا چیه و خجالت میکشیدم بپرسم. 

قبلا یه جور غیرمستقیم ازشون سوال کرده بودم و میدونستم گوشت حلال نمیخرن و بهشون گفته بودم 

که ما گوشت حلال میخوریم. گفتیم یا برنامه ی ناهار ندارن یا اینکه میخوان همونجا ماهی ای چیزی کباب کنن یا بهرحال ...

 میدونن که ما گوشت حلال میخوریم یه کاریش میکنن دیگه!

وقتی رسیدیم دم خونشون آقا رضا داشت رو بالکن کباب درست میکرد. 

گفتن چند روزه بارون نیومده و زمین ها خشکه از ترس آتش سوزی گفتن بهیچ وجه بیرون آتیش درست نکنین اینه که 

کباب ها رو اینجا میزنیم و بعد میریم. اون خانواده خوزستانی که ما ندیده بودیمشون هم دم آخر گفته بودن میخوان بیان. 

منتظر موندیم تا کباب ها آماده بشه و هی زیر لب با هم پچ پچ میکردیم که چه کار کنیم بخوریم؟ نخوریم؟ بپرسیم؟ نپرسیم...؟ 

بالاخره راه افتادیم رفتیم بیرون شهر کنار یه رودخونه نشستیم. خانم اون خانواده جنوبی محجبه بود که من یه کم خیالم راحت شد. 

هر دو خانواده خیلی گرم و خوش خنده و شوخ بودن. آدم های خوبی ان و تاحالا چندبار خیلی کمک ها و راهنمایی های خوبی به ما کردن ولی عقایدشون با ما فرق داره. مشکل تفاوت عقاید نیست. مشکل همونیه که توی پست های قبلی هم گفتم. ما ایرانیها یادنگرفتیم به عقاید هم احترام بگذاریم و وقتی جایی تفاوت نظر هست بحث سیاسی و اعتقادی نکنیم. شوخی هایی که آقا رضا با حجاب من و فاطمه خانم میکرد و شوخی هایی که همه با امام خمینی و رهبر و جمهوری اسلامی میکردن نمیذاشت بهم خوش بگذره. سر ناهار با کلی خجالت و شرمندگی از خانم دکتر پرسیدم که گوشتشون رو از فروشگاه آسیایی (که حلال هست) خریدن که گفتن نه باز با کلی خجالت و شرمندگی پرسیدم میدونن فاطمه خانم گوشتشون رو از کجا میگیرن که گفتن اونها از آسیایی میگیرن. ما مهمون خانم دکتر بودیم ولی چاره ای نبود. یک تکه از مرغ های فاطمه خانم برداشتم و با پلوهای خانم دکتر خوردم. ندیدم که فاطمه خانم از غذاهای خانم دکتر بخوره ولی شوهرش و بچه هاش میخوردن. کلا نفهمیدم قضیه چی بود و دقیقا چی شد فقط امیدوارم که گوشتی که خوردم حلال بوده باشه. بعد از اینکه از خانم دکتر پرسیدم و کلی معذرت خواهی کردم که نمیتونم از کباب ها و جوجه هاشون بخورم بازهم چندبار ظرف کباب رو گرفت جلوم و تعارفم کرد و اصرار کرد که بخور دیگه حالا فرقی نمیکنه... . قاعدتا من باید از این بی احترامی اونها ناراحت میشدم ولی همش نگران بودم که مبادا اونها ناراحت بشن و بهشون بربخوره. بهرحال نمیتونستم گوشت حروم بخورم!!

جالبه که وقتی دوستهای خارجیمون دعوتمون میکنن هیچ وقت همچین نگرانی نداریم. همیشه حواسشون به ما بوده و یا غذای وجترین و بدون گوشت برا ما میذارن و یا ماهی.

اون خانواده ی جنوبی پناهنده بودن. ما هم بخاطر همین هیچ وقت سعی نکرده بودیم بشناسیمشون و باهاشون ارتباط برقرار کنیم. اون اولش که حجاب فاطمه خانم و تقید آقا نادر به بعضی مسائل اسلامی و شرعی رو دیدم خوشحال شدم. گرچه سنی بودن ولی بازهم احساس نزدیکی بیشتری باهاشون داشتم. بعد که کم کم فهمیدم از جمعیت خلق عرب بودن و آقا نادر تعریف کرد که ما هممون یه اسلحه تو خونه داشتیم و منتظر بودیم یه چیزی بشه که بریزیم بیرون با جمهوری اسلامی بجنگیم دیگه همش داشتم به این فکر میکردم که چجوری دعوت هفته آینده شون به صرف قلیه ماهی رو بپیچونیم.

شما بودین با اینها چجور برخورد میکردین؟


  • mrs.yas

دقیقا بعد از اینکه پست قبلی رو گذاشتم یکی از ایرانیهای مقیم نروژ که تو اینستا پیدا کردم و پیجش هم خیلی فالور داره استوری گذاشته بود که همه دارن از من میپرسن ماه رمضون اونجا چطوریه و چجوری روزه میگیرین؟ بعد کلی تعجب کرده بود که بابا مگه شما نمیدونین ما ایرانیهای خارج از کشور دین رو بوسیدیم و گذاشتیم کنار و وگفته بود تو ایرانیهایی که دورو برش هستن نه تنها آدمی که اهل نماز و روزه باشه نمیشناسه بلکه حتی آدمی که اهل صلوات فرستادن باشه هم نمیشناسه :/

الان اینجا جا داره با صدای اون دختره بگم : من تا حالا اینقدر آدم بی دین و ایمون دور خودم ندیدم! واااقعا ندیدم!! خدایی که من دوس دارم دوس دارم بزنم تو سر همشون. دووووس دارم :))))

بعد از پست قبلی خیلیا (2 نفر :D) کامنت گذاشته بودن که تو ایران هم الان وضع همینه. (البته جا داره این نکته رو بگم که تو این دوران سوت و کوری وبلاگ دونفر هم خودش خیلیه!!)

(یاد اون جوکه افتادم که یارو داشته با آب و تاب و هیجان واسه یه عده ای تعریف میکرده که عاقا ما سال 42 با دو نفر دعوامون شد!! بعد که میبینه هیچ کس هیجان زده نشده میگه : البته اونموقع دو نفر خییییلی بود!!!)

خلاصه اینو میخواستم بهتون بگم که ناشکری نکنید واقعا. من ایرانم دیدم و میدونم فضا خیلی عوض شده و متاسفانه تفاوت های فکری و عقیدتی زیاد شده ولی باز هم قابل مقایسه نیست با فضای اینجا!

اون اول که رفته بودم سنگاپور هیچ کس رو نمیشناختم. زبانم هم اونقدری خوب نبود که بتونم با خارجیا ارتباط بگیرم ضمن اینکه وقتی شما تحصیل نمیکنید و سرکار نمیرید و خلاصه تو خونه اید نمیتونید کسی رو پیدا کنید که باهاش ارتباط بگیرید و دوست بشید! از اون طرف هم بخاطر اخلاق همسرم که تو پست قبلی اشاره کردم هیچ خانواده ی ایرانی رو نمیشناختیم. البته همسرم یکی دوتا دوست ایرانی داشت ولی مجرد بودن و به درد من نمیخوردن. خلاصه بعد از یه مدتی از طریق یکی از دوستهامون که یکی از فامیل هشون سنگاپور زندگی میکردن با یه گروهی از ایرانیها آشنا شدیم که جلسه قرآن هفتگی داشتن و تو مناسبت های مذهبی مراسم برگزار میکردن. آدرسشون رو پیدا کردیم و به سختی همسرم رو راضی کردم که واسه مراسم روز عرفه شرکت کنیم.

مراسم تو خونه ی یکی از ایرانیها که ظاهرا توی دانشگاه تدریس میکرد برگزار میشد. خونشون شاید صد متر بود ولی من وقتی وارد شدم کلی تعجب کردم که اینا چقدر پولدارن که تونستن همچین خونه ای اجاره کنن و بخاطر شرایط خیلی سختی که خودمون تو یه اتاق کوچولو داشتیم کلی دلم سوخت که کاش ما هم میتونستیم همچین خونه ای داشته باشیم.

دعای عرفه رو از تلوزیون پخش کردن. مردها جلوتر نشسته بودن و خانمها پشت سرشون. خانمها اغلب حجاب داشتن فقط دو سه نفر بیحجاب بودن و بعضی ها هم خیلی شل حجاب بودن :)) که توی مراسمات غیر مذهبی یا اعیاد اونا هم بیحجاب میشدن!

ریحانه خانم که فامیل اون دوست ما بود و ما بهشون از قبل معرفی شده بودیم دیر اومدن و بیشتر درگیر بچه شون بودن. من هیچ کس دیگه ای رو نمیشناختم. خیلی احساس غریبی میکردم. بعد از دعا سعی کردم با چند نفری که اطرافم نشسته بودن صحبت کنم و خودم رو معرفی کنم. بهشون گفتم که تازه اومدم سنگاپور و با اینجا اصلا آشنا نیستم و ... ولی متاسفانه هیچ برخورد گرمی ندیدم. اینقدر برخوردها سرد بود که واقعا گریه م گرفته بود!

بعد از اون روز با اینکه همسر همچنان مخالف بود و سرش هم روز به روز شلوغ تر میشد و مکان برگزاری ایونت های ایرانیها هم معمولا خیلی دور از ما بود من باز اصرار داشتم که بعضی وقتها ایونت ها رو شرکت کنیم. واقعا نیاز داشتم که در یه حدی رابطه برقرار کنم. کلی سوال داشتم درباره ی شرایط زندگی. اینکه گوشت حلال از کجا تهیه کنیم... برنج خوب کجا پیدا کنیم و ... ولی متاسفانه اون سردی برطرف نشد. من واقعا جا خورده بودم. تصورم این بود اونهایی که خارج از کشور زندگی میکنن چون دور از خانواده هاشون هستن با هم خیلی گرم تر و مهربونتر هستن و سعی میکنن مثل خواهر و برادر باشن. البته چند نفری بودن که مهربون بودن ولی بازم شرایط طوری بود که بعد از نزدیک سه سال من هیچ دوست صمیمی و یا حتی نیمه صمیمی هم پیدا نکردم!


  • mrs.yas

احتمالا میدونید یا احتمال میدید که اغلب ایرانیهایی که خارج از کشور زندگی میکنن از چه دسته و قماشی هستند. حدودا بالای هشتاد درصدشون غیرمذهبی مخالف نظام و انقلابن، از اون بیست درصد باقیمونده حدودا 19 درصد مذهبی های ضدانقلاب و نظامن و اون تهِ دیگ شاید بتونید یه درصدی هم مذهبی موافق انقلاب و نظام پیدا کنید و لازم به ذکر نیست که غیر مذهبی طرفدار انقلاب و نظام هم وجود خارجی نداره و توهمی بیش نیست. خب با این اوصاف رابطه با ایرانیهایی که خارج از کشور زندگی میکنن خیلی نمیتونه رضایت بخش و دوست داشتنی باشه یا منجر به صمیمیت بشه چون خداوند قادر متعال توی سیستم روابط اجتماعی ایرانیها نه تنها دکمه ای برای غیرفعال کردن بحث های سیاسی و اعتقادی توی جمع های دوستانه و خانوادگی تعبیه نکرده بلکه قدرت منطقی بحث کردن و سفسطه نکردن و قانع شدن بعد از شنیدن استدلال منطقی رو هم ازشون دریغ کرده. لااقل خلقت ایرانیهای مقیم خارج اینطوریه! من روزهای اولی که رفته بودم سنگاپور کاملا از این جو و فضا بی اطلاع بودم. یعنی خیلی بهش دقیق فکر نکرده بودم که ارتباط با این دست ایرانیها چه اعصاب خوردیهایی میتونه داشته باشه و همش وقتی ایرانی میدیدم دوس داشتم برم جلو سلاملک کنم و آشنا شیم و اینا. پیش خودم میگفتم بالاخره خوبه که آدم یه دوست هم زبون تو مملکت غریب داشته باشه بعد در کمال ناباوری و تعجب میدیدم که میم.ج به معنای واقعی کلمه از ایرانیها فرار میکنه. یعنی اینجوری که مثلا تو خیابون یا مترو چهره ی ایرانی میدید کلی استرس می گرفت و روشو اونور میکرد و یا مسیرش رو عوض میکرد و هرچی هم من میگفتم بابا این کارها چیه میکنی طبیعی رفتار کن میگفت ایرانی های خارج از کشور اصلا قابل اعتماد نیستن و باید ازشون گریخت!


  • mrs.yas

در به دری

۰۶
ارديبهشت

نمیدونم چرا اینجا راحت نیستم!

الآنم نصفیا اونجان نصفیا اینجا!

اصن یه وعضی

منم که دوتام اونجاست یه دونه م اینجا! چه کاریه خب؟ بیکارید سه تا سه تا وبلاگ میزنین؟

الان چه کار کنم؟ حرف دلمو کجا بزنم؟

خدا لعنتت کنه بلاگفا که در به درمون کردی! عی خداااا!!!

  • mrs.yas

still bored!

۱۲
مرداد

تنبل شده ام. حسابی. دچار روزمرگی شدیدی هستم که توهم شنا بلد بودن دارد مرا در آن غرق می کند. نه می خوانم. نه می نویسم. چند وقت است ورزش نکرده ام؟ نمیدانم! تلگرام،واتس اپ،اینستا. کسالت. فیلم. آشپزی. کسالت. تلگرام،واتس اپ، اینستا. جمع و جور. فیلم. کسالت. خواب. با این حساب برنامه ی منظمی دارم! چیزی تا شروع ترم سوم نمانده و من هنوز حتی موضوع مقاله ام را هم انتخاب نکرده ام. البته همان ترم اول درباره اش فکر کرده ام و مدتی هم مطالعه و تحقیق کردم اما فشار تحقیق های درس های ترم و کلاس ها و امتحانات اجازه پیشروی نداد. اصلا نمیدانم باید چه کار کنم. چگونه موضوعم را تصویب کنم. استاد راهنمایی خواهم داشت یا نه؟ اهمیتی هم نمی دهم فقط هرروز که یاد این کارهای عقب مانده می افتم به خودم یاداوری میکنم که تابستان است و من هنوز خستگی دو ترم گذشته را به در نکرده ام. حالا انگار در طول ترم چه کوهی کنده و چقدر درس خوانده ام که سه ماه هم میخواهم استراحت کنم! همه چیز از همین خارج شروع شد! همین سنگاپور لعنتی که باعث شده من تقویت زبانم را بگذارم در الویت برنامه هایم و بعد به بهانه عدم دسترسی به کلاس و معلم و کتاب بنا کنم به فیلم دیدن و فیلم دیدن. سریال های فصلی و سینمایی های چند قسمتی. و بعدش بشود حالا که قشنگ خماری را احساس می کنم. البته نمی دانم الان این حالت اسمش خماری است یا مستی یا نعشه گی یا چی. بهرحال منظورم مشخص است! ؟

این فصل چهارم شرلوک هم انگار بنای پخش شدن ندارد!!


  • mrs.yas

ناشکری

۰۴
ارديبهشت

هم خانه ای ها خبر رفتن شان را داده اند. اولش خیلی خوشحال شدم. مخصوصا به این خاطر که امیدوار هستم بعد از رفتنشان تا آمدن هم سایه ی جدید کمی یا حتی کمی بیشتر از کمی، فاصله شود تا ما یک مدتی نفس راحتی بکشیم و خانه دست خود خودمان باشد. بعد هم از آنجایی که من بسیار آدم تنوع طلبی هستم برای هر تغییر و اتفاق جدید ذوق و هیجان دارم. و فکر کردن به همسایه ی جدید میتواند خیلی برایم جذاب باشد. اما از آنجایی که همسرجان آدم نگران و اینایی هستند به بنده یادآور شدند که خیلی هم خوشحال نباش. معلوم نیست همسایه های بعدی کی باشند و چجاری باشند. (چجاری همان کتابی چجوری است.) بعد از آن بود که من تازه به این فکر افتادم که واقعا معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست. این همسایه های جاری هرچند هنوز هم بعضی کارهایشان خیلی کفرم را در می آورد.-مثلا اینکه من با وجود اینکه قسمت هال کاملا بلا استفاده است هر از چندگاهی تمیزش میکنم که خیلی وقت و انرژی می برد. اما همین که چشمم می افتد دوست دارم تمیز باشد ولی اینها به یک روز نکشیده همان مسیر رفت و امدشان از اتاق به سرویس بهداشتی را که اتفاقا تو چشم ترین و پرکاربردترین قسمت خانه است آنقدر کثیف می کنند که ... 😩 و اینقدر هم به عقلشان نمیرسد یا اگر میرسد اهمیت نمیدهند که دمپایی دستشویی حمام چرک و کثیفشان را که همیشه هم خیس است بیرون از آنجا استفاده نکنند و به این صورت گامی در راستای به گند نکشیدن خانه بردارند. - اما از همین یکی دو مورد جزیی و همچنین ضعف در آداب معاشرتشان که بگذریم محاسنشان به عنوان یک هم خانه واقعا قابل توجه است. همین که اصلا کاری به کار ما ندارند و تا بحال یک بار هم گیر و تذکری به ما نداده اند و درخواستی نداشته اند خیلی حسن بزرگیست. البته ناگفته نماند که حمل بر خودستایی نشود اصلا به صورت منطقی نمی شود از ما ایراد گرفت یک همچین همسایه های خوبی هستیم ما. ولی خب همین که در همین حد منطقی هستند جای شکر دارد. همین که به جز اتاق و دستشویی شان از بخش دیگری از خانه استفاده نمی کنند خیلی نکته خوبی است حتی با اینکه استفاده نکردنشان توجیه تمیز نکردنشان شده باشد. اما اگر همسایه بعدی یکی باشد کثیف تر از اینها چه. اگر بخواهد از هال استفاده کند و مدام مهمان دعوت کند و سرو صدا داشته باشد. یا مثلا بخواهد از یخچال یا هات پلیت و پلوپز ما استفاده کند یا ...؟همه ی این فکرها باعث شد به این نتیجه برسم که رفتن همسایه های فعلی خیلی هم جای خوشحالی ندارد. اما بعدش...


بعدش یاد خدا افتادم. خدایی که همه چیز در ید قدرت اوست. خدایی که مهربان است و عادل و خیراندیش. خدایی که مصلحت مرا میداند و همان را برایم میخواهد. خدایی که میشود به او توکل کرد. خدایی که می شود حتی انتخاب همسایه ی بعدی را به خود او سپرد. خدایی که مطمئنی هر هم خانه ای برایت انتخاب کند بهترین گزینه برای تو خواهد بود. خدایی که میدانی میخواهد هدایتت کند میخواهد رشد کنی. ممنانم که هستی خداجان. ممنانم که تو را دارم. ممنانم که اجازه میدهی به تو تکیه کنم، تو را وکیل بگیرم. ممنانم که بهترین همسایه ای در دل و جان. البته شما همسایه نیستی؛ صاحبخانه ای و روی تخم چشم ما جا داری.

با تشکر بنده ی ناشکر نادم ت اینجانب.

(ممنان همان کتابی ممنون است.)

  • mrs.yas

از آدم به دوری

۰۷
فروردين

شاید این خاصیت نسل جدید است که تلفن همراه و لب تابشان را به خانواده و فامیل ترجیح میدهند. اما عایا واقعا کار خوبیست؟ 

مدتی هست که از ادم به دور شده ام. شروع این پروسه به قبل تر ها برمیگردد اما فکر میکنم شرایط اکنونم این خصلت بد را تقویت میکند. و در شگفتم که آیا واقعا علت اینکه برای تبریک سال نو حتی حوصله نکردم با مادربزرگ هایم تماس بگیرم - چه برسد به خاله و عمو و ...- اینستاگرام و یوتیوب است یا .... ؟؟ یا چی؟

البته پدر و مادر و خواهر و برادر همیشه از این قاعده مستثنا بوده اند و همچنین معدود دوستانی...

اما راستش فکر نمیکردم زندگی در سنگاپور - با تمام شباهتش به جنگلهای انبوه - و محدود شدن روابطم تا جایی که به جز همسرم کسی را نداشته باشم تا با او حرف بزنم از من یک "تارزان" بسازد! حالا دیگر انگار واقعا یادم رفته است روابط اجتماعی چیست، چگونه شکل می گیرد و چطور انجام میشود. یادم رفته و انگیزه ای برای یادآوری ندارم. رسم و رسوم ها را فراموش کرده ام و واقعا از اینکه امسال از فضای دید و بازدیدهای عید دور بودم خوشحالم و حتی سعی نکردم این دوری را با تلفون و اسکایپ تعدیل کنم!

یکی دوتا روانشناس هستند که گاهگاهی اینجا را میخوانند. شاید آنها بتوانند تشخیص دهند که این مساله از یک مشکل روانی نشات میگیرد یا نه. آیا غرق شدن در تکنولوژی و اینترنت من را به اینجا رسانده که بعد از گذشت ماهها حتی احساس نکنم که دلم کمی برای عموها و عمه ها و خاله و دایی هایم تنگ شده؟ و خوشحال باشم از اینکه مجبور نیستم به بهانه ی عید دیدنی به منزلشان بروم؟

یا شاید مشکل چیز دیگری است که دوست جدید جامعه شناسم باید درباره ی آن نظر بدهد! آیا همه چیز در همان مسیر اولیه و هدف اصلی خودش سیر میکند؟ هرچند این مساله ای نیست که بشود درمورد آن حکم کلی صادر کرد اما در مورد خودم لااقل میتوانم بگویم چیزی که در روابطم با فک و فامیل و دوست و آشنا حس میکنم بیشتر از اینکه "محبت" باشد "توقع" است. ما به خانه ی آن ها می رویم نه به این خاطر که دلمان برای آن ها تنگ شده و از مصاحبت با آن ها لذت میبریم بلکه به این خاطر که آن ها بزرگترند و رسم است که کوچک تر باید به دیدار بزرگتر برود و می ترسیم از اینکه نرفتنمان موجب کم توقعی آن ها شود و ماجراهای زرد بعدی که هیچ کس حوصله آن ها را ندارد و همه ترجیح میدهد برای دوری از آن ماجراها تا جای ممکن محافظانه عمل کنند. و من در مورد دلخوری اقوام و دوستان از اینکه به آن ها تلفون نزدم یا وقتی ایران بودم به دیدنشان نرفتم تنها چیزی که احساس نمیکنم محبت و دلتنگی است. آیا رسم و رسوم نوروزی و دید و بازدید عید را برای این گذاشته اند که ما از هم توقع کنیم؟ یا اینکه شیوه ای است برای ابراز محبت؟ اگر اساس این فرهنگ "محبت" است پس اینکه دوست یا فامیلمان برای "مثلا" عید دیدنی به منزل ما نیامده دلخوری ندارد. چون اگر به ما محبت دارد و نیامده پس حتما "نتوانسته" و اگر دلیلش این است که محبتی در کار نیست قبول کنیم که هیچ کس مجبور نیست مجبتی را که نسبت به ما "ندارد" ابراز کند!

مزخرف گفتم اصلا اینها را نمی خواستم بگویم. میخواستم بگویم از آدم به دور شده ام. همین. از آدم به دورها هیچ وقت خوب حرف نمیزنند. 


پ.ن: اینجا قرار بود از زندگی ام در سنگاپور بنویسم. قرار نبود مکان دل نوشت هایم باشد!

  • mrs.yas

این دوشنبه که بیاید دو هفته میشود که برگشتم. نمیدانم اینکه چند وقت پیش با درخواستمان موافقت کردند و یک فقره مستر روم در خوابگاه متاهلی به ما مرحمت فرمودند را به شما گفته بودم یا نه. این مدت که ایران بودم خانه را تحویل دادند و م.ج به تنهایی زحمت اسباب کشی را کشید. من به خانه  جدید برگشتم. یک اتاق نو و تر و تمیز. بزرگتر از قبلی، مستر و دارای حمام و دستشویی مستقل داخل اتاق. دارای دو میز مطالعه، دو صندلی، دو چراغ مطالعه، دو فقره از این کشوها که نمیدانم اسمش چیست! دو تا کمد گنده با یک عالم طبقه و دوتا بوفه چوبی بزرگ و البته تختخواب و یک عدد پاتختی. به م.ج میگویم از هرچیزی دوتا گذاشته اند که دعوایمان نشود. هرچند که هرشب توی دلمان برای خوابیدن سمتی که کنار پاتختی است دعوا داریم! :D  (الکی مثلا ما خیلی بچه و احمقیم! :D)

خلاصه که همه چیز عالی است. برای من که زندگی در شرایط سخت خانه ی قبلی را تجربه کردم اینجا جای سجده دارد!

سختی اش همان قسمت های مشترک است. یعنی هال و آشپزخانه. آشپزخانه که میگویم یعنی یک دیوار از هال که کابینت شده و یک سینک ظرفشویی و شیر آّب هم دارد. همین. همین یعنی نه یخچال نه گاز نه فر نه کوفت نه درد! یخچال را خودمان خریدیم تازه ماهی هشتاد دلار هم بابت استفاده از یخچال باید بدهیم. به جای گاز هم یک پلوپز و یک هات پلیت که همان اجاق برقی خودمان است گرفتیم. من با همین ها آَشپزی میکنم. فرقی با گاز ندارد. خدا را شکر راحتم.  هم خانه ای هایمان یک زوج چینی هستند. یحتملن بودایی! آدم های بدی نیستند. همین که صبح می روند و شب برمیگردند حسن بزرگیست. اما اینکه دستشویی شان سمت اتاق ماست و از سینک ظرفشویی هم استفاده میکنند مشکل ساز است. همین که برای دستشویی دمپایی جدا ندارند و هربار مسیر دستشویی تا اتاقشان که دقیقا جلوی آشپزخانه و کابینت هاست خیس میشود و اینکه در سینک ظرفشویی ظرف میشویند به درک! با اینکه از جلوی سینک تا جلوی دستشویی شان فقط پنچ قدم است مسواکشان را هم در آشپزخانه میزنند. این هم به درک. چشمتان روز بد نبیند چند روز پیش دیدم دختره با یک تشت لباس زیر آمد کنار سینک ظرفشویی!!!!!

همه ی این کارهای غیربهداشتی و غیراخلاقیشان وقتی تبدیل به یک مشکل اساسی و دغدغه و نگرانی بزرگ میشود که مطمئن شویم بودایی هستند! هرچند الان هم نود درصد مطمئنیم ولی من هنوز امیدوارم به همین زودی خبر خوش مسیحی یا حتی یهودی بودنشان را بشنوم تا از نگرانی هر روزه ی نجس بودن خانه و زندگی ام با این وضعیت خیس و خیس کاری های اینها دربیایم و با آرامش و راحتی بیشتری ظرف ها را بشویم و غذا بپزم!

شاید هم مساله نجس بودن آن ها نیست. مساله مسلمان بودن ماست که اگر نبودیم فضای نسبتا زیبا و بزرگ هال با مبلهای تقریبا نو و ویو عالی اش و با اینکه چند روز پیش جانم سر تمیز کردنش که انگار دوسال بود کسی در آن قسمت نفس هم نکشیده بود بالا آمد بلا استفاده نمی ماند.

بخاطر مقایسه اش با مکان قبلی مدام خدا را شکر میکنم ولی از طرفی اینجا اینقدر خوب و نو و تر و تمیز است که همه اش حسرت میخورم کاش مشترک نبود! نمیدانم چرا خانه ها را برای دو زوج به صورت مشترک طراحی کرده اند. می شد کوچکتر باشد اما مستقل. به م.ج میگویم میخواهند خیلی هم بهمان خوش نگذرد!

  • mrs.yas

صبح دیر بیدار شدم. اتفاق تازه ای نیست. مثل هر روز و همیشه. هیچ وقت نشد برنامه خواب و بیداری ام برای مدت طولانی منظم شود. سحرخیز نبوده ام، کامروا هم. انسان قرن بیست و یک همه کاری برای پیشرفت کرد و خودش را در گرداب تکنولوژی غرق کرد و تا اعماقش پیش رفت. پیش رفتن در تکنولوژی همان و دورشدن از کامروایی همان. متاسفم!

بگذریم. صبح دیر بیدار شدم. ساعت ده و نیم وقتی چشمم را باز کردم همان ثانیه ی اول شش تا تحقیق ناتمامم آوار شد روی سرم. و درس هایی که دوهفته بیشتر تا امتحانشان نمانده و من هنوز لای کتابشان را هم باز نکرده ام. اصلا کتاب ها را نداشته ام که بخواهم مطالعه کنم. و اینکه هشت روز دیگر برمیگردم ایران. بازسازی خانه ی جدید پدرم هنوز تمام نشده و باید بروم خانه ی یکی از مادربزرگ هایم. همیشه خانواده ی مادری ترجیح دارند. نمیدانم چرا! آنجا هم شلوغ و پلوغ است. امیرعلی هم وقتی باشد آدم مگر میرود درس بخواند؟ بعد از دو سه روز میرویم تهران خانه ی خواهرم نازنین. آدم باید خیلی احمق باشد که فقط یک نفر را توی دنیا داشته باشد که بتواند تمام شب را با او صحبت کند بدون اینکه خسته شود و حتی حرف کم بیاورد و بعد درس و امتحان را برای خودش بهانه کند و این فرصت را از دست بدهد. و من احمق نیستم! مخصوصا حالا که پراز اشتیاقم تا خاطرات لحظه لحظه زیارت اربعینش را بشنوم.

بعد از یک هفته و اندی و بعد از اینکه سه تا از امتحاناتم را در تهران بدهم برمیگردیم مشهد. وقتی برگردیم انشالله کار خانه تمام شده و وقت اسباب کشی است. درست وسط امتحانات دهن صاف کن من! حالا آن وسط مسط ها چطور باید از زیر کار دربروم و درس بخوانم را نمیدانم! 

صبح دیر بیدار شدم. مثل هر روز و همیشه و درست ثانیه ی اول پس از باز کردن چشمهایم تمام بدبختی هایی که شرحش گذشت آوار شد روی سرم. حتی صبحانه نخوردم. فقط سی تا پروانه پشت سرهم زدم تا کمی سرحال شوم! نشستم پای تحقیق ناتمام مفردات. آن وسط مسط ها یادم افتاد باید صدقه بدهم. چند شب است خواب پریشان میبینیم. خواب هایی که حتی ربطی به اینکه نقاشی ام خیلی بد است ندارند! صبح که برای نماز بیدار شدیم محمدجواد گفت دیشب خیلی ترسناک شده بودی! گفت مدام توی خواب حرف میزدم. یادم نمی آمد چه خوابی میدیدم. محمدجواد هم یادش نمی آمد یا متوجه نشده بود که دقیقا چه میگویم ولی میگفت خیلی ترسناک شده بودم!! همانجا گفتم یادم باشد صدقه کنار بگذارم. اینجا فقط میشود صدقه را "کنار گذاشت". بعضی وقت ها آدم واقعا نیاز دارد صدقه بدهد اما هیچ راهی نیست! نه صندوق صدقاتی و نه حتی مستمند و گدایی. خیلی کم پیش می آید که در خیابان مستمندی ببینیم که از مردم درخواست پول میکند. هروقت با همچین صحنه ای مواجه میشوم سریع کیف پولم را درمی آوردم و یک چیزی کف دستش میگذارم. مثل این گدا ندیده ها!! :))

حتی روز عاشورا که خیلی سفارش شده برای امام زمان صدقه بدهیم تنها کاری که اینجا توانستیم بکنیم این بود که نیت کنیم! و بعدن به مادرهمسرم گفتیم که از طرف ما مقدار مشخصی صدقه بدهند. 

حالا که سر درد دلم باز شد بگذارید این راهم بگویم که یکی دیگر از مشکلات بزرگ من اینجا نون خشکی است!! آخر نه بازیافتی نه گاری نان خشکی... چند وقت بود یک پلاستیک که تویش نان خشک جمع کرده بودم را هرروز با خودم این طرف و آن طرف میبردم. به این امید که یک جایی یک چیزی پیدا کنم برای نان خشک ها. آخرش نان ها توی کیفم کپک زدند و مجبور شدم پلاستیک را بیاندازم توی شوتینگ زباله! آیه و حدیث و روایت صحیحی در ذم دورریختن نان خشک نخوانده ام  که ادعای حرف و اعتقاد علمی و مستند داشته باشم ولی در فرهنگی که با آن بزرگ شده ام از کودکی یاد گرفته ام دورریختن نان و بی احترامی به آن خیلی کار بدی است! اینجا آدم ها همه اش از این کارهای بد میکنند. ماهم!

.

الغرض... صبح به این دیری (البته الان اینجا ظهر است و اذان را هم گفته اند) آمدم اینجا وقت گذاشتم مرام کشتان کردم اینها را نوشتم که بگویم یک چیزهای کوچکی هستند که حواسمان نیست و نمیفهمیم برای ما مصداق "نعمت" هستند. نمیفهمیم و شکرشان را به جا نمی آوریم. تا زمانی که این نعمت ها را از ما بگیرند. کسی هست که تا به حال بخاطر صندوق های صدقاتی که همه جای شهر هستد و گاری های نون خشکی و ماشین های بازیافت که نان خشک شما را میگیرند و در عوضش به شما نمک و پلاستیک زباله هم میدهند؛ خدا را شکر کرده باشد؟

  • mrs.yas