سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست.

سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست.

Instagram

steal bored!

۱۲
مرداد

تنبل شده ام. حسابی. دچار روزمرگی شدیدی هستم که توهم شنا بلد بودن دارد مرا در آن غرق می کند. نه می خوانم. نه می نویسم. چند وقت است ورزش نکرده ام؟ نمیدانم! تلگرام،واتس اپ،اینستا. کسالت. فیلم. آشپزی. کسالت. تلگرام،واتس اپ، اینستا. جمع و جور. فیلم. کسالت. خواب. با این حساب برنامه ی منظمی دارم! چیزی تا شروع ترم سوم نمانده و من هنوز حتی موضوع مقاله ام را هم انتخاب نکرده ام. البته همان ترم اول درباره اش فکر کرده ام و مدتی هم مطالعه و تحقیق کردم اما فشار تحقیق های درس های ترم و کلاس ها و امتحانات اجازه پیشروی نداد. اصلا نمیدانم باید چه کار کنم. چگونه موضوعم را تصویب کنم. استاد راهنمایی خواهم داشت یا نه؟ اهمیتی هم نمی دهم فقط هرروز که یاد این کارهای عقب مانده می افتم به خودم یاداوری میکنم که تابستان است و من هنوز خستگی دو ترم گذشته را به در نکرده ام. حالا انگار در طول ترم چه کوهی کنده و چقدر درس خوانده ام که سه ماه هم میخواهم استراحت کنم! همه چیز از همین خارج شروع شد! همین سنگاپور لعنتی که باعث شده من تقویت زبانم را بگذارم در الویت برنامه هایم و بعد به بهانه عدم دسترسی به کلاس و معلم و کتاب بنا کنم به فیلم دیدن و فیلم دیدن. سریال های فصلی و سینمایی های چند قسمتی. و بعدش بشود حالا که قشنگ خماری را احساس می کنم. البته نمی دانم الان این حالت اسمش خماری است یا مستی یا نعشه گی یا چی. بهرحال منظورم مشخص است! ؟

این فصل چهارم شرلوک هم انگار بنای پخش شدن ندارد!!


  • mrs.yas

ناشکری

۰۴
ارديبهشت

هم خانه ای ها خبر رفتن شان را داده اند. اولش خیلی خوشحال شدم. مخصوصا به این خاطر که امیدوار هستم بعد از رفتنشان تا آمدن هم سایه ی جدید کمی یا حتی کمی بیشتر از کمی، فاصله شود تا ما یک مدتی نفس راحتی بکشیم و خانه دست خود خودمان باشد. بعد هم از آنجایی که من بسیار آدم تنوع طلبی هستم برای هر تغییر و اتفاق جدید ذوق و هیجان دارم. و فکر کردن به همسایه ی جدید میتواند خیلی برایم جذاب باشد. اما از آنجایی که همسرجان آدم نگران و اینایی هستند به بنده یادآور شدند که خیلی هم خوشحال نباش. معلوم نیست همسایه های بعدی کی باشند و چجاری باشند. (چجاری همان کتابی چجوری است.) بعد از آن بود که من تازه به این فکر افتادم که واقعا معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست. این همسایه های جاری هرچند هنوز هم بعضی کارهایشان خیلی کفرم را در می آورد.-مثلا اینکه من با وجود اینکه قسمت هال کاملا بلا استفاده است هر از چندگاهی تمیزش میکنم که خیلی وقت و انرژی می برد. اما همین که چشمم می افتد دوست دارم تمیز باشد ولی اینها به یک روز نکشیده همان مسیر رفت و امدشان از اتاق به سرویس بهداشتی را که اتفاقا تو چشم ترین و پرکاربردترین قسمت خانه است آنقدر کثیف می کنند که ... 😩 و اینقدر هم به عقلشان نمیرسد یا اگر میرسد اهمیت نمیدهند که دمپایی دستشویی حمام چرک و کثیفشان را که همیشه هم خیس است بیرون از آنجا استفاده نکنند و به این صورت گامی در راستای به گند نکشیدن خانه بردارند. - اما از همین یکی دو مورد جزیی و همچنین ضعف در آداب معاشرتشان که بگذریم محاسنشان به عنوان یک هم خانه واقعا قابل توجه است. همین که اصلا کاری به کار ما ندارند و تا بحال یک بار هم گیر و تذکری به ما نداده اند و درخواستی نداشته اند خیلی حسن بزرگیست. البته ناگفته نماند که حمل بر خودستایی نشود اصلا به صورت منطقی نمی شود از ما ایراد گرفت یک همچین همسایه های خوبی هستیم ما. ولی خب همین که در همین حد منطقی هستند جای شکر دارد. همین که به جز اتاق و دستشویی شان از بخش دیگری از خانه استفاده نمی کنند خیلی نکته خوبی است حتی با اینکه استفاده نکردنشان توجیه تمیز نکردنشان شده باشد. اما اگر همسایه بعدی یکی باشد کثیف تر از اینها چه. اگر بخواهد از هال استفاده کند و مدام مهمان دعوت کند و سرو صدا داشته باشد. یا مثلا بخواهد از یخچال یا هات پلیت و پلوپز ما استفاده کند یا ...؟همه ی این فکرها باعث شد به این نتیجه برسم که رفتن همسایه های فعلی خیلی هم جای خوشحالی ندارد. اما بعدش...


بعدش یاد خدا افتادم. خدایی که همه چیز در ید قدرت اوست. خدایی که مهربان است و عادل و خیراندیش. خدایی که مصلحت مرا میداند و همان را برایم میخواهد. خدایی که میشود به او توکل کرد. خدایی که می شود حتی انتخاب همسایه ی بعدی را به خود او سپرد. خدایی که مطمئنی هر هم خانه ای برایت انتخاب کند بهترین گزینه برای تو خواهد بود. خدایی که میدانی میخواهد هدایتت کند میخواهد رشد کنی. ممنانم که هستی خداجان. ممنانم که تو را دارم. ممنانم که اجازه میدهی به تو تکیه کنم، تو را وکیل بگیرم. ممنانم که بهترین همسایه ای در دل و جان. البته شما همسایه نیستی؛ صاحبخانه ای و روی تخم چشم ما جا داری.

با تشکر بنده ی ناشکر نادم ت اینجانب.

(ممنان همان کتابی ممنون است.)

  • mrs.yas

از آدم به دوری

۰۷
فروردين

شاید این خاصیت نسل جدید است که تلفن همراه و لب تابشان را به خانواده و فامیل ترجیح میدهند. اما عایا واقعا کار خوبیست؟ 

مدتی هست که از ادم به دور شده ام. شروع این پروسه به قبل تر ها برمیگردد اما فکر میکنم شرایط اکنونم این خصلت بد را تقویت میکند. و در شگفتم که آیا واقعا علت اینکه برای تبریک سال نو حتی حوصله نکردم با مادربزرگ هایم تماس بگیرم - چه برسد به خاله و عمو و ...- اینستاگرام و یوتیوب است یا .... ؟؟ یا چی؟

البته پدر و مادر و خواهر و برادر همیشه از این قاعده مستثنا بوده اند و همچنین معدود دوستانی...

اما راستش فکر نمیکردم زندگی در سنگاپور - با تمام شباهتش به جنگلهای انبوه - و محدود شدن روابطم تا جایی که به جز همسرم کسی را نداشته باشم تا با او حرف بزنم از من یک "تارزان" بسازد! حالا دیگر انگار واقعا یادم رفته است روابط اجتماعی چیست، چگونه شکل می گیرد و چطور انجام میشود. یادم رفته و انگیزه ای برای یادآوری ندارم. رسم و رسوم ها را فراموش کرده ام و واقعا از اینکه امسال از فضای دید و بازدیدهای عید دور بودم خوشحالم و حتی سعی نکردم این دوری را با تلفون و اسکایپ تعدیل کنم!

یکی دوتا روانشناس هستند که گاهگاهی اینجا را میخوانند. شاید آنها بتوانند تشخیص دهند که این مساله از یک مشکل روانی نشات میگیرد یا نه. آیا غرق شدن در تکنولوژی و اینترنت من را به اینجا رسانده که بعد از گذشت ماهها حتی احساس نکنم که دلم کمی برای عموها و عمه ها و خاله و دایی هایم تنگ شده؟ و خوشحال باشم از اینکه مجبور نیستم به بهانه ی عید دیدنی به منزلشان بروم؟

یا شاید مشکل چیز دیگری است که دوست جدید جامعه شناسم باید درباره ی آن نظر بدهد! آیا همه چیز در همان مسیر اولیه و هدف اصلی خودش سیر میکند؟ هرچند این مساله ای نیست که بشود درمورد آن حکم کلی صادر کرد اما در مورد خودم لااقل میتوانم بگویم چیزی که در روابطم با فک و فامیل و دوست و آشنا حس میکنم بیشتر از اینکه "محبت" باشد "توقع" است. ما به خانه ی آن ها می رویم نه به این خاطر که دلمان برای آن ها تنگ شده و از مصاحبت با آن ها لذت میبریم بلکه به این خاطر که آن ها بزرگترند و رسم است که کوچک تر باید به دیدار بزرگتر برود و می ترسیم از اینکه نرفتنمان موجب کم توقعی آن ها شود و ماجراهای زرد بعدی که هیچ کس حوصله آن ها را ندارد و همه ترجیح میدهد برای دوری از آن ماجراها تا جای ممکن محافظانه عمل کنند. و من در مورد دلخوری اقوام و دوستان از اینکه به آن ها تلفون نزدم یا وقتی ایران بودم به دیدنشان نرفتم تنها چیزی که احساس نمیکنم محبت و دلتنگی است. آیا رسم و رسوم نوروزی و دید و بازدید عید را برای این گذاشته اند که ما از هم توقع کنیم؟ یا اینکه شیوه ای است برای ابراز محبت؟ اگر اساس این فرهنگ "محبت" است پس اینکه دوست یا فامیلمان برای "مثلا" عید دیدنی به منزل ما نیامده دلخوری ندارد. چون اگر به ما محبت دارد و نیامده پس حتما "نتوانسته" و اگر دلیلش این است که محبتی در کار نیست قبول کنیم که هیچ کس مجبور نیست مجبتی را که نسبت به ما "ندارد" ابراز کند!

مزخرف گفتم اصلا اینها را نمی خواستم بگویم. میخواستم بگویم از آدم به دور شده ام. همین. از آدم به دورها هیچ وقت خوب حرف نمیزنند. 


پ.ن: اینجا قرار بود از زندگی ام در سنگاپور بنویسم. قرار نبود مکان دل نوشت هایم باشد!

  • mrs.yas

این دوشنبه که بیاید دو هفته میشود که برگشتم. نمیدانم اینکه چند وقت پیش با درخواستمان موافقت کردند و یک فقره مستر روم در خوابگاه متاهلی به ما مرحمت فرمودند را به شما گفته بودم یا نه. این مدت که ایران بودم خانه را تحویل دادند و م.ج به تنهایی زحمت اسباب کشی را کشید. من به خانه  جدید برگشتم. یک اتاق نو و تر و تمیز. بزرگتر از قبلی، مستر و دارای حمام و دستشویی مستقل داخل اتاق. دارای دو میز مطالعه، دو صندلی، دو چراغ مطالعه، دو فقره از این کشوها که نمیدانم اسمش چیست! دو تا کمد گنده با یک عالم طبقه و دوتا بوفه چوبی بزرگ و البته تختخواب و یک عدد پاتختی. به م.ج میگویم از هرچیزی دوتا گذاشته اند که دعوایمان نشود. هرچند که هرشب توی دلمان برای خوابیدن سمتی که کنار پاتختی است دعوا داریم! :D  (الکی مثلا ما خیلی بچه و احمقیم! :D)

خلاصه که همه چیز عالی است. برای من که زندگی در شرایط سخت خانه ی قبلی را تجربه کردم اینجا جای سجده دارد!

سختی اش همان قسمت های مشترک است. یعنی هال و آشپزخانه. آشپزخانه که میگویم یعنی یک دیوار از هال که کابینت شده و یک سینک ظرفشویی و شیر آّب هم دارد. همین. همین یعنی نه یخچال نه گاز نه فر نه کوفت نه درد! یخچال را خودمان خریدیم تازه ماهی هشتاد دلار هم بابت استفاده از یخچال باید بدهیم. به جای گاز هم یک پلوپز و یک هات پلیت که همان اجاق برقی خودمان است گرفتیم. من با همین ها آَشپزی میکنم. فرقی با گاز ندارد. خدا را شکر راحتم.  هم خانه ای هایمان یک زوج چینی هستند. یحتملن بودایی! آدم های بدی نیستند. همین که صبح می روند و شب برمیگردند حسن بزرگیست. اما اینکه دستشویی شان سمت اتاق ماست و از سینک ظرفشویی هم استفاده میکنند مشکل ساز است. همین که برای دستشویی دمپایی جدا ندارند و هربار مسیر دستشویی تا اتاقشان که دقیقا جلوی آشپزخانه و کابینت هاست خیس میشود و اینکه در سینک ظرفشویی ظرف میشویند به درک! با اینکه از جلوی سینک تا جلوی دستشویی شان فقط پنچ قدم است مسواکشان را هم در آشپزخانه میزنند. این هم به درک. چشمتان روز بد نبیند چند روز پیش دیدم دختره با یک تشت لباس زیر آمد کنار سینک ظرفشویی!!!!!

همه ی این کارهای غیربهداشتی و غیراخلاقیشان وقتی تبدیل به یک مشکل اساسی و دغدغه و نگرانی بزرگ میشود که مطمئن شویم بودایی هستند! هرچند الان هم نود درصد مطمئنیم ولی من هنوز امیدوارم به همین زودی خبر خوش مسیحی یا حتی یهودی بودنشان را بشنوم تا از نگرانی هر روزه ی نجس بودن خانه و زندگی ام با این وضعیت خیس و خیس کاری های اینها دربیایم و با آرامش و راحتی بیشتری ظرف ها را بشویم و غذا بپزم!

شاید هم مساله نجس بودن آن ها نیست. مساله مسلمان بودن ماست که اگر نبودیم فضای نسبتا زیبا و بزرگ هال با مبلهای تقریبا نو و ویو عالی اش و با اینکه چند روز پیش جانم سر تمیز کردنش که انگار دوسال بود کسی در آن قسمت نفس هم نکشیده بود بالا آمد بلا استفاده نمی ماند.

بخاطر مقایسه اش با مکان قبلی مدام خدا را شکر میکنم ولی از طرفی اینجا اینقدر خوب و نو و تر و تمیز است که همه اش حسرت میخورم کاش مشترک نبود! نمیدانم چرا خانه ها را برای دو زوج به صورت مشترک طراحی کرده اند. می شد کوچکتر باشد اما مستقل. به م.ج میگویم میخواهند خیلی هم بهمان خوش نگذرد!

  • mrs.yas

صبح دیر بیدار شدم. اتفاق تازه ای نیست. مثل هر روز و همیشه. هیچ وقت نشد برنامه خواب و بیداری ام برای مدت طولانی منظم شود. سحرخیز نبوده ام، کامروا هم. انسان قرن بیست و یک همه کاری برای پیشرفت کرد و خودش را در گرداب تکنولوژی غرق کرد و تا اعماقش پیش رفت. پیش رفتن در تکنولوژی همان و دورشدن از کامروایی همان. متاسفم!

بگذریم. صبح دیر بیدار شدم. ساعت ده و نیم وقتی چشمم را باز کردم همان ثانیه ی اول شش تا تحقیق ناتمامم آوار شد روی سرم. و درس هایی که دوهفته بیشتر تا امتحانشان نمانده و من هنوز لای کتابشان را هم باز نکرده ام. اصلا کتاب ها را نداشته ام که بخواهم مطالعه کنم. و اینکه هشت روز دیگر برمیگردم ایران. بازسازی خانه ی جدید پدرم هنوز تمام نشده و باید بروم خانه ی یکی از مادربزرگ هایم. همیشه خانواده ی مادری ترجیح دارند. نمیدانم چرا! آنجا هم شلوغ و پلوغ است. امیرعلی هم وقتی باشد آدم مگر میرود درس بخواند؟ بعد از دو سه روز میرویم تهران خانه ی خواهرم نازنین. آدم باید خیلی احمق باشد که فقط یک نفر را توی دنیا داشته باشد که بتواند تمام شب را با او صحبت کند بدون اینکه خسته شود و حتی حرف کم بیاورد و بعد درس و امتحان را برای خودش بهانه کند و این فرصت را از دست بدهد. و من احمق نیستم! مخصوصا حالا که پراز اشتیاقم تا خاطرات لحظه لحظه زیارت اربعینش را بشنوم.

بعد از یک هفته و اندی و بعد از اینکه سه تا از امتحاناتم را در تهران بدهم برمیگردیم مشهد. وقتی برگردیم انشالله کار خانه تمام شده و وقت اسباب کشی است. درست وسط امتحانات دهن صاف کن من! حالا آن وسط مسط ها چطور باید از زیر کار دربروم و درس بخوانم را نمیدانم! 

صبح دیر بیدار شدم. مثل هر روز و همیشه و درست ثانیه ی اول پس از باز کردن چشمهایم تمام بدبختی هایی که شرحش گذشت آوار شد روی سرم. حتی صبحانه نخوردم. فقط سی تا پروانه پشت سرهم زدم تا کمی سرحال شوم! نشستم پای تحقیق ناتمام مفردات. آن وسط مسط ها یادم افتاد باید صدقه بدهم. چند شب است خواب پریشان میبینیم. خواب هایی که حتی ربطی به اینکه نقاشی ام خیلی بد است ندارند! صبح که برای نماز بیدار شدیم محمدجواد گفت دیشب خیلی ترسناک شده بودی! گفت مدام توی خواب حرف میزدم. یادم نمی آمد چه خوابی میدیدم. محمدجواد هم یادش نمی آمد یا متوجه نشده بود که دقیقا چه میگویم ولی میگفت خیلی ترسناک شده بودم!! همانجا گفتم یادم باشد صدقه کنار بگذارم. اینجا فقط میشود صدقه را "کنار گذاشت". بعضی وقت ها آدم واقعا نیاز دارد صدقه بدهد اما هیچ راهی نیست! نه صندوق صدقاتی و نه حتی مستمند و گدایی. خیلی کم پیش می آید که در خیابان مستمندی ببینیم که از مردم درخواست پول میکند. هروقت با همچین صحنه ای مواجه میشوم سریع کیف پولم را درمی آوردم و یک چیزی کف دستش میگذارم. مثل این گدا ندیده ها!! :))

حتی روز عاشورا که خیلی سفارش شده برای امام زمان صدقه بدهیم تنها کاری که اینجا توانستیم بکنیم این بود که نیت کنیم! و بعدن به مادرهمسرم گفتیم که از طرف ما مقدار مشخصی صدقه بدهند. 

حالا که سر درد دلم باز شد بگذارید این راهم بگویم که یکی دیگر از مشکلات بزرگ من اینجا نون خشکی است!! آخر نه بازیافتی نه گاری نان خشکی... چند وقت بود یک پلاستیک که تویش نان خشک جمع کرده بودم را هرروز با خودم این طرف و آن طرف میبردم. به این امید که یک جایی یک چیزی پیدا کنم برای نان خشک ها. آخرش نان ها توی کیفم کپک زدند و مجبور شدم پلاستیک را بیاندازم توی شوتینگ زباله! آیه و حدیث و روایت صحیحی در ذم دورریختن نان خشک نخوانده ام  که ادعای حرف و اعتقاد علمی و مستند داشته باشم ولی در فرهنگی که با آن بزرگ شده ام از کودکی یاد گرفته ام دورریختن نان و بی احترامی به آن خیلی کار بدی است! اینجا آدم ها همه اش از این کارهای بد میکنند. ماهم!

.

الغرض... صبح به این دیری (البته الان اینجا ظهر است و اذان را هم گفته اند) آمدم اینجا وقت گذاشتم مرام کشتان کردم اینها را نوشتم که بگویم یک چیزهای کوچکی هستند که حواسمان نیست و نمیفهمیم برای ما مصداق "نعمت" هستند. نمیفهمیم و شکرشان را به جا نمی آوریم. تا زمانی که این نعمت ها را از ما بگیرند. کسی هست که تا به حال بخاطر صندوق های صدقاتی که همه جای شهر هستد و گاری های نون خشکی و ماشین های بازیافت که نان خشک شما را میگیرند و در عوضش به شما نمک و پلاستیک زباله هم میدهند؛ خدا را شکر کرده باشد؟

  • mrs.yas

بسم الله الرحمن الرحیم

مدت هاست می خواهم گزارش مفصلی درباره ی سنگاپور بنویسم و از سبک زندگی، معایب و مزایای زندگی در اینجا بگویم. اما زیاد بودن موضوعات و طولانی شدن مطلب همیشه یک مانع است. هم نوشتنش برای نویسنده ی تنبلی مثل من و هم خواندنش برای بیشتر خواننده های وبلاگستان. پس تصمیم گرفتم که مطالب را دسته بندی کنم و هر موضوع را به صورت مختصر در یک پست بیاورم. اما بازهم مانعی بود! اینکه برای شروع ترجیح این بود که از تاریخچه ی سنگاپور بگویم. موضوعی که برای نوشتنش هنوز اطلاعات کافی ندارم و فرصت مطالعه پیدا نمیکردم. تا اینکه امروز برای شکستن طلسم بیخیال همه چیز شدم و تصمیم گرفتم از یک چایی شروع کنم و یک چیزی بنویسم. حالا هرچی! مطالعه ی تاریخچه ی سنگاپور و اطلاعات عمومی درباره این کشور را به شما و ویکی پدیا وامی گذارم. و توصیه میکنم لااقل همان پاراگراف اولش را بخوانید باشد که رستگار شوید. +

اما بعد... موضوع مشترکی بین مردم ایران و خارجی هایی که در سنگاپور زندگی می کنند وجود دارد. موضوعی که در هر جمع کوچک و بزرگی از آن یادی میشود و ... آهی ...

گرانی!

سه شنبه 13 اسفند 1392 - خبرگزاری دانشجویان ایران "ایسنا" : سنگاپور در تحقیقات واحد اطلاعات اکونومیست در میان 131 شهر جهان، گران‌ترین شهر برای زندگی در سال 2014 شناخته شد.

+http://www.economist.com/ : The cost of living around the world :Singapore is now the world’s most expensive city

آمارها از مارچ 2014 تا الان که دسامبر است و چند روزی بیشتر به سال 2015 نمانده است شاید تغییراتی کرده باشند اما اینجا تقریبا قیمت ها ثابت است. تورم و رکود نیست اما به اندازه ی کافی گران هست که نشود شکر عدم تورم را به جا آورد!

روزهای اولی که اینجا آمده بودم و مخصوصن دفعه ی قبل که یک ماهی اینجا بودم مثل احمق ها هرچه میخواستیم بخریم سریع قیمتش را به تومان حساب میکردم تا تمام خوراکی ها و تفریحات را بر خودم کوفت کنم!! هنوز هم این عادت را دارم اما به شرایط اینجا و قیمت ها هم عادت کرده ام و وقتی میروم خرید و میبینم که یک دانه انار پنچ دلار است یعنی 15 هزارتومان به پول ایران قید انار و دانه ی بهشتی و خود بهشت را باهم میزنم و پولم را توی جیبم میگذارم! خب به نظر میرسد آنقدرها هم به شرایط اینجا و قیمت ها عادت نکرده ام!

من فکر میکنم نه فقط برای زندگی که حتی برای سفر کوتاه مدت و توریستی هم سنگاپور فقط میتواند گزینه ای برای توریست های خیلی پولدار باشد و حالا میفهمم آن عده از دوستان و آشنایانی که سنگاپور آمده بودند چقدر پولدار هستند!

اما برای کسانی که اینجا کار میکنند خیلی هم بد نمیگذرد. به نسبت قیمت ها، درآمدها هم بالاست. مثلا مهسا و شوهرش که هر دو اینجا کار میکنند هرکدام حدودا ماهی هفت هزار دلار درآمد دارند. خودش میگفت با تمام هزینه های خورد و خوراک، اجاره خانه ی کاملی که در یک منطقه ی خوب دارند و پول آب و برق و گاز که اینجا خیلی هم گران است، هزینه ی ماشینشان و رفت و آمد یک کدامشان که هر روز با تاکسی مسیر طولانی را تا سرکار میرود و به علاوه ی حقوق پرستار بچه شان ، یک حقوق کفایت میکند یعنی در هر ماه میتوانند حدودا هفت هزار دلار پس انداز کنند و پس سه چهار سال بدون هیچ سختی که برای پس انداز کردن کشیده باشند حدودا یک میلیار تومان سیو کرده اند! آدم هم که هیچ وقت راضی نمیشود. هرچقدر بیشتر بهتر!

حالم از خودم به هم خورد! هیچ وقت اینطوری هزینه ها و درآمدهای یک نفر دیگر را حساب و کتاب نکرده بودم. چه کار احمقانه ای!

یکی از چیزهایی که اینجا شهره است به گرانی لباس و پوشاک است. اگر برای سفر به اینجا بیایید و برای خودتان از اینجا لباس بخرید یا اگر بخواهید به عنوان سوغاتی برای دوستان و اقوامتان از اینجا لباس بگیرید تقریبا یک کار کاملا احمقانه انجام داده اید! و من یک احمقم! البته پس از پیدا کردن چند پروموشن خوب در مغازه هایی با برندهای غیرمعروف و احتمالا جنس های بدرد نخور با حساب و کتابی که کردم تفاوت قیمتش با ایران زیاد نبود و دو سه تا لباس سوغاتی برای قوم شوهر گرفتم. هرچند الان احساس خسران میکنم و فکر میکنم ارزانی اش بی دلیل نبوده و اصلا رویم نمیشود که بهشان بدهم. بعدا میگویند رفته از خارج برای ما جنس آشغال آورده!! اما این یکی جدن از مشکلات بزرگ من است. من همیشه عاشق هدیه دادن بوده ام. بی مبالغه بیشتر از هدیه گرفتن، دادنش را دوست دارم. دلم میخواهد برای همه... تک تک اعضای فامیل و تمام دوستانم سوغاتی بیاورم و این ناتوانی خیلی عذابم میدهد. اینجا همه چیز گران است و درست نیست که همسر بیچاره به خاطر اینکه من سوغاتی دادن را دوست دارم اذیت شود همین حالا هم که چهارتا سوغاتی آنهم برای خانواده خودش گرفته ام کلی فشار تحمل کرده! :D

داستان گرانی طولانی تر از این حرف هاست. گرانی مساله ی شیرین و زیبایی نیست اما هیچ وقت نتوانسته شیرینی زندگی ام را بگیرد، کامم را تلخ کند و خوشبختی رنگی ام را سیاه و سفید. خدا را شکر هنوز ایمان هست، امید هست و عشق و انگیزه .... آنقدر هست که گرانی و بی پولی "مساله" نشود!



  • mrs.yas

امتحان اشک

۱۲
آبان
اهل روضه بودم. از همان کودکی. مادرم همیشه عبادت و عزاداری درخانه را ترجیح میداد. من اما عاشق روضه رفتن بودم. آرزویم این بود که در خانه مان مجلس روضه برگزار کنیم. یادش بخیر آن سال که همسایه طبقه ی پایین میخواست 5 روز در صفر روضه بگیرد و از ما خواست که خانه ما مردانه باشد... نمیدانم چه شد که پنج روز را ده روز کردیم و شریک شدیم. چقدر خوب بود. مهمان ها اینقدر زیاد بودند که ما اصلا فرصت نمیکردیم بنشینیم و به حرف های واعظ مجلس گوش دهیم. فقط همان چند دقیقه که برق ها خاموش میشد یک گوشه ی آشپزخانه مینشستم و چقدر آن موقع روضه و سینه زنی بیشتر میچسبید. 
پارسال بود که یک هیئت خیلی خوب در کوچه بغلی پیدا کردیم. انگار خدا آن خانه را به خاطر من گذاشته بود در کوچه ی بغلی که هرشب محرمم به اصرار به این و آن برای رفتن به یک مجلس روضه نگذرد. این هم یکی دیگر از معایب بزرگ دختر بودن! هیئت درست کوچه ی کناری ما بود و من هرشب میتوانستم تنها بروم و برگردم. چه هیأتی... از آن روضه ها که هرطور بود باید حتی شده یک قلپ از چایی اش میخوردم. خانه ی خیلی بزرگی نبود. یک زیرزمین مفروش بود که وسطش پرده کشیده بودند و بخش کوچکی مخصوص خانم ها بود. سخنرانی هم معمولی بود اما همین که برق ها خاموش میشد و مداح جوان با صدای خوبش مجلس را آرام به دست میگرفت زمان برایم متوقف میشد و دوست داشتم هیچ وقت تمام نشود. حس خوبش هنوز در خاطرم هست. گاهی وسط سینه زنی با خودم فکر میکردم دیگر کجا میتوانستم باشم بهتر از اینجا...؟ مداح مجلس هرشب سینه زنی را با یک شعر زیبا شروع میکرد که عاشقش بودم. یادم می آورد که امام حسین به گریه و عزاداری من نیازی ندارد. این منم که محتاجم به گریه برای سیدالشهدا. شعرش هنوز در خاطرم هست ... دوباره... خیمه ی عزا علم شد... دوباره... ماه غم و ماه ماتم شد... دوباره ... قامت کوه از داغش خم شد... دوباره... این دل ما تنگ حرم شد.... به اذن الله... به تن کنید رخت ماتم... یا اهل العالم... رسیده ماه محرم... ممنونم... از تو خدایا... که چیزی کم برام نذاشتی... ممنونم ... از اینکه همیشه هماره هوامو داشتی... ممنونم... از اینکه دست منو توی دستای اربابم گذاشتی... ممنونم......حسین... واااای..... حسین.... واااای.... حسین.... واااای....حسییییین.....دوباره.....
(شب آخر این قسمت را ضبط کردم برای چنین روزی. حالا هم گوشی قبلی ام اصلا روشن نمیشود و مموری کارتش هم هیچ جور دیگری باز نمیشود. اگر موفق شوم حتما اینجا میگذارمش.)
پذیرایی بعد از مراسم بیشتر اوقات کیک و ساندیس بود. گاهی اوقات هم غذا میدادند. غذاهای ساده عدس پلو، لوبیا پلو، ... . بعضی شب ها که از هیئت برمی گشتم پدر بیدار بود و کمردرد و پا دردش اود کرده بود. از غذای نذری برایش می بردم. من که میگویم حال پدر را همان غذاهای نذری امام حسین خوب کرد نه آمپول های یک میلیونی.
آن موقع چقدر خوشحال بودم. بالاخره یک جای خوب پیدا کرده بودم که میتوانستم محرم و صفرها بدون اینکه منت کسی را بکشم، تنها بروم و صفا کنم. چه میدانستم محرم سال بعدش قرار است اینجا باشم. اینجایی که حتی وقتی شب تاسوعا توی مترو زیارت عاشورا میخوانم و دوقطره اشک توی چشمم جمع میشود همسرم میگوید گریه نکن زشت است نگاهت میکنند!! بعدهم برویم مجلسی که گروهی از ایرانی ها تدارک دیده اند توی یک سالن کوچک که از دانشگاه گرفته اند روی صندلی بنشینیم و به سخنرانی و مداحی دانلود شده روی پرده پروژکتور نگاه کنیم و توی تاریکی در ردیف جلویی خانم بی حجابی را از پشت ببینیم که انگار گریه می کند ...
شاید هم امام حسین و مصیبت و روضه اش امتحان زندگی من است. همیشه بوده.
  • mrs.yas

هنوز هم عده ی زیادی نگران من هستند که مبادا اینجا بیکار بمانم و حوصله ام سر برود و افسردگی بگیرم! اما من اینقدر سرم شلوغ است که با تمام علاقه ام به نوشتن واقعا وقت نمیکنم اینجا را به روز کنم! یادش بخیر وقتی کوچک بودم یکی از جملات قصارم که شاید روزی چند بار تکرارش میکردم و تمام اعضای خانواده با آن آشنا بودند این بود: حوصله م سر رفته!! جیکار کنم؟؟ اما از یک زمانی به بعد که دقیقا نمیدان کی بود دیگر هیچ وقت حوصله ام سر نرفت. همیشه گزینه های بسیار زیادی برای گذراندن زمان دارم. حالا نه اینکه خیلی خوب و مفید از زمانم استفاده کنم شاید نود درصد گزینه هایم غیرمفید و یا حتی مضر باشند اما بهرحال آنقدری وقت من را پر میکنند که حوصله ام سر نرود! از وقتی کلاس هایم شروع شده وقتم کاملا پر است و حتی احساس عقب ماندگی میکنم!! صبح ها تا ظهر مشغول پختن غذا و ملزومات آن مثل خرید رفتن هستم بعد غذا را با دوچرخه میبرم دانشگاه. تا ناهار را در کانتین بخوریم و برگردیم دانشکده ساعت نزدیک 4 شده. میروم در کتابخانه و مشغول گذراندن درس هایم میشوم. شب هم بین نه تا ده میرسیم خانه و تا یک چیزی بخوریم و جمع و جور کنیم و ظرف ها را بشوریم و مسواک بزنیم وقت خواب میشود و به این صورت روزها میگذرد. البته متاسفانه با تمام تلاش هایی که در جهت برنامه ریزی دقیق داشتیم در عمل خیلی موفق نبودیم و ساعات خواب و بیداریمان هنوز کاملا تثبیت نشده و این خیلی بد است! هیچ وقت نتوانستم برنامه دقیق و درستی داشته باشم که برای مدت طولانی به آن عمل کنم! :|

درباره ی کلا و درسم هم باید بگویم که: آن موقعی که برنامه ی ازدواجم و امدنم به اینجا مشخص شد داشتم برای کنکور ارشد میخواندم. بعدش فکر کردم مگر دیوانه ام وقتی قراراست بیایم اینجا که دیگر نمیتوانم ارشد شرکت کنم چرا بیخودی وقتم را هدر کنم پای درس خواندن کنکور. بعدش با مشورت اساتید و دوستان و البته در راس همه ی اینها فکر و ایده ی خودم تصمیم گرفتم که به صورت مجازی مقطع کارشناسی ارشد را بگذرانم. چون واقعا دوست نداشتم درسم را ول کنم و حتی میانش وقفه بیفتد! و ازآنجا که ظرفیت قبولی دانشگاههای مجازی خیلی بالاست و به گمانم رتبه ی بالای دو سه هزار هم میگیرند اصلا برای کنکور درس نخواندم و خیلی راحت وارد مقطع ارشد شدم و از این جهت به خودم افتخار میکنم!! این مدتی که کلاس های مجازی شروع شده فهمیدم هرکس تا بحال یک سال یا دوسال یا بیشتر از عمرش را صرف خواندن برای کنکور ارشد و قبول شدن در دانشگاه ها و کلاس های حضوری کرده دور از جان چقدر احمق بوده! کلاس های مجازی عالی است! لااقل در حوزه ی رشته ی ما و به گمانم بقیه رشته های علوم انسانی اینگونه است. حداقلش این است که استاد گوش مفت برای تعریف کردن خاطرات و قصه ها و گفتن پرت و پلا گیرش نمی آید و در آن مدتی که کلاس را ضبط میکند فقط درس میدهد. از نظر امکانات دیگر هم کلاس های مجازی خیلی بهتر از کلاس های حضوری است البته این موضوع شاید جای بحث مفصل تری داشته باشد اما در کل بنده کلاس های مجازی را به شما خیلی توصیه میکنم. بگذریم از این که دهنمان سرویس شده و مطالب خیلی زیاد است و تمام درس ها تحقیق اجباری دارد و اینها واقعا کار ما را سخت کرده. البته درصد زیادی از مشکلات و سختی های الان بخاطر کوتاهی ها و سهل انگاری های سیستم آموزشی دانشگاه لیسانس و اساتید محترم بی مسئولیت آن دوره است! با تشکر

خاطره های جالبی برای نوشتن دارم. به زودی انشالله ...

  • mrs.yas

میم جیم که ایران بود یک روز یکی از دوستان دبیرستانش که سال ها بود همدیگر را ندیده بودند تماس گرفت. یک قرار متاهلی گذاشتند. از قضا باجناق این آقا هم برای تحصیل با خانواده به سنگاپور آمده بودند. طی صحبت هایی که من با خانمشان داشتم فهمیدم ظاهرا عده ای از ایرانی های اینجا هستند که در مناسبت های مذهبی مراسم برگزار می کنند. خانم دوست همسرم میگفت خواهرشان در سنگاپور یک خانه دوخوابه مستقل دارند و گاهی مراسم ها را در خانه خودشان برگزار می کنند. خیلی خوشحال شدم چون پیدا کردن یک دوست و آشنای هم وطن هم فکر در این غربت واقعا کار مشکلی است و اغلب ایرانی هایی که اینجا هستند خیلی تفاوت دارند و زیاد چنگی به دل نمیزنند. امشب به میم جیم گفتم تماس بگیرد با آن آقا و بپرسد آیا برای فردا که روز عرفه است برنامه ای دارند یا نه. البته در ذهنم خیلی بعید بود که اینجا برای روز عرفه مراسمی برگزار کنند. اما در کمال تعجب آقای باجناق دوست همسرم گفتند که مراسم فردا از ساعت 5 تا 7 بعد از ظهر در خانه ی یک بنده خدایی برگزار میشود و ما را هم با خوشرویی دعوت کردند و قرار شد برویم نزدیک منزل آنها و از آنجا با هم برویم به مراسم. من هم خیلی خوشحال شدم که بالاخره فرصتی پیش می آید که با یک عده هم وطن تا حدودی هم فکر و هم عقیده آشنا بشویم. من و میم جیم هم که خدای ارتباط برقرار کردن!! :|

بعدش من به این فکر افتادم که یعنی مراسم فردا چه جور مراسمی میتواند باشد؟ قاعدتا مثل جلسه های مذهبی خانگی در ایران نیست که دم در پرچم بگذارند. دورتادور خانه کناره و پشتی بگذارند. خانم ها طبقه ی بالا یا اتاق پشتی باشند، مهمان ها که آمدند چایی ببرند برایشان. میوه بدهند یا آخر جلسه سفره پهن کنند آش و شله ی نذری، نان و پنیر و سبزی ...

اصلا اینجا که خانه ها فرش ندارند. مردم قرار است کچا بنشینند؟ ده درصد هم نمیشود احتمال داد که خانم ها و آقایان جدا باشند. اگر مهمان ها ده نفر هم باشند یک پذیرایی ساده هم خیلی گران تمام میشود. داشتم فکر میکردم چی بپوشم بروم در مجلس دعای عرفه. حس خوبی نیست که با مانتو و شلوار بنشینی در مجلس ذکر که میم جیم گفت ممکن است بی حجاب هم بیایند! اصلا نکند به بهانه ی عرفه میخواهند الکی دور هم جمع بشوند و خوش باشند. کی قرار است سخنرانی کند؟ چه کسی میخواهد دعا را بخواند؟ اینجا که مداح و سخنرانی نیست.

هیچ تصوری از مراسم فردا ندارم. خدا بخیر بگذراند!


عادت کرده بودم عرفه حرم باشم. آنهایی که هستند به یاد ما هم باشند. کلن التماس دعا!!

  • mrs.yas

I am beautiful!!

۳۱
شهریور

از کتابخانه آمده بودم آفیس میم جیم که برویم روی سقف دانشکده با هم یک چیزی بخوریم. دو سه تا از این هم کلاسی های چینی داشتند با هم چینی حرف می زند. من و میم جیم زدیم زیر خنده و با هم میگفتیم چقدر زبان مسخره ای دارند اینها. خداییش هم خیلی جوک است! یکی از امتیازهایی که اینجا داریم این است که لازم نیست پشت سر کسی حرف بزنیم. حیلی راحت جلوی رویشان با صدای بلند مسخره شان میکنیم، بد و بیراه میگوییم و متلک میپرانیم آنها هم به کارشان ادامه می دهند بدون اینکه ذره ای بهشان بر بخورد. آخر توی سنگاپور کی پیدا میشود که فارسی بلد باشد؟ ( یک همچین آدم های مودب و بافرهنگی هستیم ما!) چند ثانیه بعد "یاجین"* که یک دختر چینی است آمد سمت ما با دیدن من مثل همیشه کلی ذوق زد و با هیجان سلام و علیک کرد. (این چینی ها خیلی با محبت هستند. وقتی با آدم روبرو میشوند خیلی از خودشان ذوق زدگی در میکنند!) بعدش آمد کنار من و همینطور با ذوق و هیجان به میم جیم میگفت که همسرت خیلی خوشگل است و چند بار این را تکرار کرد. اینقدر اینجا همه به آدم میگویند خوشگل که آدم توهم اسکارلت جانسون میزند! لعد یکهو یک دختر سنگاپوری آمد جلو و گفت: سلاملکم. شما ایرانی هست؟ من و میم جیم که خیلی جا خورده بودیم زبانمان بند آمد. خیلی عجیب بود که اینجا توی سنگاپور یک دختر سنگاپوری فارسی حرف بزند. بعد دختره که اسمش را هم یادمان رفت بپرسیم گفت که تا بحال خیلی زیاد به ایران آمده. بیست بار! نگفت برای چه. تمام شهرهای ایران را هم دیده بود. وقتی گفتیم ما مشهدی هستیم گفتم مشهد... امام رضا ... گفت مشهدی ها آدم های خوبی هستند ولی از شیرازی ها و اصفهانی ها اصلا خوشش نمی آمد. میگفت اصفهانی حسیس!! :)))) . از تبریز و مردمش هم خیلی تعریف کرد. میگفت خیلی عجیب است که اینجا در دانشکده ی هنر سنگاپور یک ایرانی میبیند. که میم جیم گفت حق دارد و برای خودش هم عجیب است که اینجاست. اما عجیب تر خود آن دختر سنگاپوری بود که بیست بار به ایران سفر کرده بود و فارسی را تقریبا خوب حرف میزد. به میم جیم گفت از روی اسمت کاملا میشود فهمید که ایرانی هستی چون توی ایران همه اسمشان جواد و مهدی و حسین است اما محمد همه جا پیدا میشود. بعدش نمیدانم چرا یکهو بحث احمدی نژاد را وسط کشید و از ما پرسید که از او خوشمان می آید که ما گفتیم نه بابا! بعد من پرسیدم مگه تو از احمدی نژاد خوشت می آید؟ قیافه اش را یکچوری کرد و گفت هی ایز ... کمی مکث کرد بعد با لحن با نمکی گفت دیوونه! و چند بار تکرار کرد. گفت رییس جمهور جدیدتان هم به نظر خیلی خوب نمی آید گفتم کاملا موافق هستم و دمت گرم که با همین سنگاپوری بودنت توانستی این را بفهمی :))) بعدا یک بار محمد جواد دختره را زد توی سر من و گفت ببین توی سفر چقدر خوب توانسته فارسی یاد بگیرد. من هم گفتم تو چقدر ساده ای! حتما یک برنامه ای داشته وگرنه کدام سنگاپوری احمقی بیست بار به یک کشور سفر میکند محض سفر کردن و عکاسی آن هم به ایران. تازه موضوع پروژه ی مَسترش هم که فلسطین بود! والا!

همان شب میم جیم انگار که تاحالا نمیدانسته و تازه فهمیده باشد گفت دیدی یاجین میگفت خوشگلی! گفتم اینکه تعارفی بیش نیست و محض احترام و ادب می گویند. گفت نه واقعا خوشگلی اگر خوشگل نباشی نمیگویند خوشگلی! گفتم عه! پس چطور آن موقع که هوان گفت خوشگلم گفتی برای ادب و تعارف گفته! آخر دفعه پیش که آمده بودم اینجا اولین باری که هوان (همکلاسی میم جیم که پسر است) من را در دانشکده دید از میم جیم پرسید خوشگل به فارسی چه میشود بعد برگشت به فارسی به من گفت "خوشگلی!" بعدش میم جیم که انگار خودش خیلی ناراحت شده بود هی به من میگفت اینکه هوان گفت یک جور رسم است که به کسی که برای بار اول میبینند محض تعارف و ادب میگویند. فکر کنید توی ایران یک مرد غریبه به یک خانم جلوی شوهرش بگوید خوشگلی!!!


* این ستاره را گذاشتم که یادتان بماند اسامی خارجی مخصوصا چینی همیشه به همان راحتی که نوشته میوند تلفظ نمیشوند. همین اسم ساده ی یاجین تلفظ به شدت پیچیده ای دارد که کمر آدم زیر بار تلفظش خورد میشود!

  • mrs.yas