سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست

سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست

Instagram

دقیقا بعد از اینکه پست قبلی رو گذاشتم یکی از ایرانیهای مقیم نروژ که تو اینستا پیدا کردم و پیجش هم خیلی فالور داره استوری گذاشته بود که همه دارن از من میپرسن ماه رمضون اونجا چطوریه و چجوری روزه میگیرین؟ بعد کلی تعجب کرده بود که بابا مگه شما نمیدونین ما ایرانیهای خارج از کشور دین رو بوسیدیم و گذاشتیم کنار و وگفته بود تو ایرانیهایی که دورو برش هستن نه تنها آدمی که اهل نماز و روزه باشه نمیشناسه بلکه حتی آدمی که اهل صلوات فرستادن باشه هم نمیشناسه :/

الان اینجا جا داره با صدای اون دختره بگم : من تا حالا اینقدر آدم بی دین و ایمون دور خودم ندیدم! واااقعا ندیدم!! خدایی که من دوس دارم دوس دارم بزنم تو سر همشون. دووووس دارم :))))

بعد از پست قبلی خیلیا (2 نفر :D) کامنت گذاشته بودن که تو ایران هم الان وضع همینه. (البته جا داره این نکته رو بگم که تو این دوران سوت و کوری وبلاگ دونفر هم خودش خیلیه!!)

(یاد اون جوکه افتادم که یارو داشته با آب و تاب و هیجان واسه یه عده ای تعریف میکرده که عاقا ما سال 42 با دو نفر دعوامون شد!! بعد که میبینه هیچ کس هیجان زده نشده میگه : البته اونموقع دو نفر خییییلی بود!!!)

خلاصه اینو میخواستم بهتون بگم که ناشکری نکنید واقعا. من ایرانم دیدم و میدونم فضا خیلی عوض شده و متاسفانه تفاوت های فکری و عقیدتی زیاد شده ولی باز هم قابل مقایسه نیست با فضای اینجا!

اون اول که رفته بودم سنگاپور هیچ کس رو نمیشناختم. زبانم هم اونقدری خوب نبود که بتونم با خارجیا ارتباط بگیرم ضمن اینکه وقتی شما تحصیل نمیکنید و سرکار نمیرید و خلاصه تو خونه اید نمیتونید کسی رو پیدا کنید که باهاش ارتباط بگیرید و دوست بشید! از اون طرف هم بخاطر اخلاق همسرم که تو پست قبلی اشاره کردم هیچ خانواده ی ایرانی رو نمیشناختیم. البته همسرم یکی دوتا دوست ایرانی داشت ولی مجرد بودن و به درد من نمیخوردن. خلاصه بعد از یه مدتی از طریق یکی از دوستهامون که یکی از فامیل هشون سنگاپور زندگی میکردن با یه گروهی از ایرانیها آشنا شدیم که جلسه قرآن هفتگی داشتن و تو مناسبت های مذهبی مراسم برگزار میکردن. آدرسشون رو پیدا کردیم و به سختی همسرم رو راضی کردم که واسه مراسم روز عرفه شرکت کنیم.

مراسم تو خونه ی یکی از ایرانیها که ظاهرا توی دانشگاه تدریس میکرد برگزار میشد. خونشون شاید صد متر بود ولی من وقتی وارد شدم کلی تعجب کردم که اینا چقدر پولدارن که تونستن همچین خونه ای اجاره کنن و بخاطر شرایط خیلی سختی که خودمون تو یه اتاق کوچولو داشتیم کلی دلم سوخت که کاش ما هم میتونستیم همچین خونه ای داشته باشیم.

دعای عرفه رو از تلوزیون پخش کردن. مردها جلوتر نشسته بودن و خانمها پشت سرشون. خانمها اغلب حجاب داشتن فقط دو سه نفر بیحجاب بودن و بعضی ها هم خیلی شل حجاب بودن :)) که توی مراسمات غیر مذهبی یا اعیاد اونا هم بیحجاب میشدن!

ریحانه خانم که فامیل اون دوست ما بود و ما بهشون از قبل معرفی شده بودیم دیر اومدن و بیشتر درگیر بچه شون بودن. من هیچ کس دیگه ای رو نمیشناختم. خیلی احساس غریبی میکردم. بعد از دعا سعی کردم با چند نفری که اطرافم نشسته بودن صحبت کنم و خودم رو معرفی کنم. بهشون گفتم که تازه اومدم سنگاپور و با اینجا اصلا آشنا نیستم و ... ولی متاسفانه هیچ برخورد گرمی ندیدم. اینقدر برخوردها سرد بود که واقعا گریه م گرفته بود!

بعد از اون روز با اینکه همسر همچنان مخالف بود و سرش هم روز به روز شلوغ تر میشد و مکان برگزاری ایونت های ایرانیها هم معمولا خیلی دور از ما بود من باز اصرار داشتم که بعضی وقتها ایونت ها رو شرکت کنیم. واقعا نیاز داشتم که در یه حدی رابطه برقرار کنم. کلی سوال داشتم درباره ی شرایط زندگی. اینکه گوشت حلال از کجا تهیه کنیم... برنج خوب کجا پیدا کنیم و ... ولی متاسفانه اون سردی برطرف نشد. من واقعا جا خورده بودم. تصورم این بود اونهایی که خارج از کشور زندگی میکنن چون دور از خانواده هاشون هستن با هم خیلی گرم تر و مهربونتر هستن و سعی میکنن مثل خواهر و برادر باشن. البته چند نفری بودن که مهربون بودن ولی بازم شرایط طوری بود که بعد از نزدیک سه سال من هیچ دوست صمیمی و یا حتی نیمه صمیمی هم پیدا نکردم!


  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۳/۰۶
  • ۱۲۰ نمایش
  • mrs.yas

نظرات (۲)

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • الان اوضاع چه طوره?
    من ایرانم و توی خونمون نشستم و جای نمیرم، حس خیلی بدی دارم. دیگه خدا به داد شما برسه. :)) البته که شما حتما دیگه سرگرمی و فعالیتی پیدا کردی که مشغول بشی بهش.
    پاسخ:
    من سرگرمی و فعالیت و اینا دارم و واقعا حوصله م سر نمیره اصلا. ولی آدم نیازش به دوست رو هیچ جوری نمیتونه انکار کنه! حتی وقتی سرش خیلی شلوغه... حتی وقتی یه خانواده ی خیلی خوب داره و خیلی حتی های دیگه...
  • زهره سعادتمند
  • کامنت بالااا بلندی نوشتم و پاک کردم. 
    دیدم الان حالم خوب نیست، اینا رو گفتم. ممکنه بعدا که خوب شدم پشیمون شم.
    عجالتا توی غربت که نشستی برای حال منم دعا کن.
    پاسخ:
    حالا که اینطور شد منم دیگه جواب بالا بلندی برات نمینویسم!
    ولی خیلی بدی که پاک کردی :/
    خدا شفات بده! اینم دعا :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی