سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست

سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست

Instagram

امشب توی همین دقیقه ها دوستانم توی مشهد دارن آماده ی برگزاری اعتکاف دانش آموزی توی مسجد گوهرشاد 

میشن و من باید یه جوری سر خودم رو گرم میکردم که جلوی آبریزش چشمهام رو بگیرم! با این حالم نتونستم 

خیلی خوب بنویسم فقط نوشتم که نوشته باشم ولی شما تجربیات منو بخونید شاید یه روزی به دردتون خورد...

جمعه خونه ی تریگوه دعوت بودیم. مهونی باربیکیو بود. خوبیش این بود که گفته بودن هر کسی غذای خودش رو بیاره.

 من هم چندتا  فیله ی مرغ که از شب قبل خوابونده بودم بردم. هلگا سوسیس آورده بود. 

گفت که یه مدل سوسیس ویگن پیدا کرده و امتحانی خریده و ما هم میتونیم بیخوریم. 

خود صابخونه ماهی و سوسیس آماده کرده بود و هوارد و توریوس پورک آورده بودن. 

وقتی آتیش آماده شد ما مرغ هامون رو یه گوشه گذاشتیم و تریگوه هم ماهی و قارچ ها رو گذاشت

 و هلگا هم سوسیس های گیاهی رو . بعد یه مدتی هوارد و توریوس با گوشت هاشون اومدن و از ما پرسیدن 

اشکالی نداره اگه اونها هم گوشتشون رو روی آتیش بذارن؟ و تاکید کرد که گوشت و سوسیس هاشون رو اون سمت دیگه 

میذارن که با گوشت های ما برخورد نکنه. من واقعا از اینکه به همچین نکته ریزی توجه داشتن تعجب کرده بودم 

و خیلی برام جالب بود که چقدر به عقاید همدیگه احترام میذارن! برای همین منم به عقایدشون احترام گذاشتم 

و بهشون نگفتم که گوشت خوک چقدر آلوده و کثیف و چندش آوره و اصلا آخه چطوری میتونن گوشت خوک بخورن؟ 

آدم های خیلی مهربون و خوش صحبت و محترمی هستند ولی وقتی سر غذا صحبت این شد که به اصرار پسرشون 

میخوان یه پیگ پت بگیرن همش داشتم به این فکر میکردم که چقدددر دنیاهامون متفاوته و آیا میشه 

یا اصلا خوبه و درسته که ما با همچین آدم هایی دوست باشیم و صمیمی بشیم؟ به هلگای 37 ساله ی مهربون 

و دوستداشتنی فکر میکردم که یک پسر 20 ساله داره که نمیدونم باباش کیه و چندین ساله که با استن کریستین 

همخونه ان و اینکه چقدر دنیاشون برای من غیرقابل درکه! هلگا خیلی خودش رو علاقمند به فرهنگ های مختلف 

و همچنین فرهنگ ایرانی نشون میده. گفت که کمی درباره ی فرهنگ ایران تحقیق کرده و لااقل الان میدونه که

 زبون مردم توی ایران عربی نیست و فارسیه. وقتی بحث روزه و ماه رمضون شد خیلی محترمانه برخورد کرد

 و گفت فکر میکنه که روزه گرفتن برای سلامتی خیلی خوب باشه. توی این چندسال که دوستان خارجی زیادی 

داشتیم یادم نمیاد حتی یک بار ما رو بخاطر عقایدمون که لااقل از دید اونها خیلی عجیب و غریبه مسخره کرده باشن

 یا بهمون بی احترامی کرده باشن.

روز بعدش قرار بود با خانم دکتر اینها بریم بریم ماهیگیری. پیام دادن که ساعت دو اونجا باشیم. 

پرسیدم چیزی لازمه بیاریم گفتند نه هیچی. نمیدونستم برنامه دقیقا چیه و خجالت میکشیدم بپرسم. 

قبلا یه جور غیرمستقیم ازشون سوال کرده بودم و میدونستم گوشت حلال نمیخرن و بهشون گفته بودم 

که ما گوشت حلال میخوریم. گفتیم یا برنامه ی ناهار ندارن یا اینکه میخوان همونجا ماهی ای چیزی کباب کنن یا بهرحال ...

 میدونن که ما گوشت حلال میخوریم یه کاریش میکنن دیگه!

وقتی رسیدیم دم خونشون آقا رضا داشت رو بالکن کباب درست میکرد. 

گفتن چند روزه بارون نیومده و زمین ها خشکه از ترس آتش سوزی گفتن بهیچ وجه بیرون آتیش درست نکنین اینه که 

کباب ها رو اینجا میزنیم و بعد میریم. اون خانواده خوزستانی که ما ندیده بودیمشون هم دم آخر گفته بودن میخوان بیان. 

منتظر موندیم تا کباب ها آماده بشه و هی زیر لب با هم پچ پچ میکردیم که چه کار کنیم بخوریم؟ نخوریم؟ بپرسیم؟ نپرسیم...؟ 

بالاخره راه افتادیم رفتیم بیرون شهر کنار یه رودخونه نشستیم. خانم اون خانواده جنوبی محجبه بود که من یه کم خیالم راحت شد. 

هر دو خانواده خیلی گرم و خوش خنده و شوخ بودن. آدم های خوبی ان و تاحالا چندبار خیلی کمک ها و راهنمایی های خوبی به ما کردن ولی عقایدشون با ما فرق داره. مشکل تفاوت عقاید نیست. مشکل همونیه که توی پست های قبلی هم گفتم. ما ایرانیها یادنگرفتیم به عقاید هم احترام بگذاریم و وقتی جایی تفاوت نظر هست بحث سیاسی و اعتقادی نکنیم. شوخی هایی که آقا رضا با حجاب من و فاطمه خانم میکرد و شوخی هایی که همه با امام خمینی و رهبر و جمهوری اسلامی میکردن نمیذاشت بهم خوش بگذره. سر ناهار با کلی خجالت و شرمندگی از خانم دکتر پرسیدم که گوشتشون رو از فروشگاه آسیایی (که حلال هست) خریدن که گفتن نه باز با کلی خجالت و شرمندگی پرسیدم میدونن فاطمه خانم گوشتشون رو از کجا میگیرن که گفتن اونها از آسیایی میگیرن. ما مهمون خانم دکتر بودیم ولی چاره ای نبود. یک تکه از مرغ های فاطمه خانم برداشتم و با پلوهای خانم دکتر خوردم. ندیدم که فاطمه خانم از غذاهای خانم دکتر بخوره ولی شوهرش و بچه هاش میخوردن. کلا نفهمیدم قضیه چی بود و دقیقا چی شد فقط امیدوارم که گوشتی که خوردم حلال بوده باشه. بعد از اینکه از خانم دکتر پرسیدم و کلی معذرت خواهی کردم که نمیتونم از کباب ها و جوجه هاشون بخورم بازهم چندبار ظرف کباب رو گرفت جلوم و تعارفم کرد و اصرار کرد که بخور دیگه حالا فرقی نمیکنه... . قاعدتا من باید از این بی احترامی اونها ناراحت میشدم ولی همش نگران بودم که مبادا اونها ناراحت بشن و بهشون بربخوره. بهرحال نمیتونستم گوشت حروم بخورم!!

جالبه که وقتی دوستهای خارجیمون دعوتمون میکنن هیچ وقت همچین نگرانی نداریم. همیشه حواسشون به ما بوده و یا غذای وجترین و بدون گوشت برا ما میذارن و یا ماهی.

اون خانواده ی جنوبی پناهنده بودن. ما هم بخاطر همین هیچ وقت سعی نکرده بودیم بشناسیمشون و باهاشون ارتباط برقرار کنیم. اون اولش که حجاب فاطمه خانم و تقید آقا نادر به بعضی مسائل اسلامی و شرعی رو دیدم خوشحال شدم. گرچه سنی بودن ولی بازهم احساس نزدیکی بیشتری باهاشون داشتم. بعد که کم کم فهمیدم از جمعیت خلق عرب بودن و آقا نادر تعریف کرد که ما هممون یه اسلحه تو خونه داشتیم و منتظر بودیم یه چیزی بشه که بریزیم بیرون با جمهوری اسلامی بجنگیم دیگه همش داشتم به این فکر میکردم که چجوری دعوت هفته آینده شون به صرف قلیه ماهی رو بپیچونیم.

شما بودین با اینها چجور برخورد میکردین؟


  • mrs.yas

نظرات (۲)

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • :| چه دشواری هایی.
    من که توی فامیلمون همه سبک عقیده ای داشتیم و داریم. و حتی توی دوستان. واسه همین سعی میکنیم یه جوری پیش بره که بحث سیاسی نشه. اگرم شد، توی جو خانوادگی، همسرم کناره گیری میکنند و ترجیح میدن سکوت کنند. عموما طیف وسیعی از عقاید توی دوستاشون یافت میشن. ولی خب بعضا دورا دور. منم میبینم افراد فقط میگن و گوش نمیدن، سکوت میکنم تا جایی که بتونم. :| آخه من زیاد نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. یهو هیجان زده میشم.

    اما خب از این مدل خلق عرب و اینا :/ نمیدونم والا.
    پاسخ:
    دقیقا من و همسرم هم همین شکلی ایم. همسرم کلا اهل بروز اعتقاداتش نیست و همیشه فقط سکوت میکنه و هیچی نمیگه و من کاملا برعکس. البته الان منم خیلی جاها سکوت میکنم ولی قاطی کردم دیگه نمیفهمم کی باید سکوت کنم و کی باید حرف بزنم!
  • سندس در جست وجوی حقیقت
  • سلام. چه موقعیت سختی. منم سخت میتونم با افرادی که با جمهوری اسلامی و انقلاب زاویه دارند ارتباط برقرار کنم و واقعا بودن با ادمهایی که مسائل و احکام دینی رو سرسری میگیرن و بهش بی توجه هستند برام عذاب آور و رنج آوره....
    اینککه بگم من اگر بودم چکار میکردم، شاید فقط یک جواب باشه و در عمل خیلی برام سخت باشه اونجور که نظر و عقیده ام هست رو انجام بدم بخصوص که باید به نظر همسر هم احترام گذاشت و به نظرش توجه کرد! در مقام حرف من اگر بودم ترجیح میدادم باهاشون رفت و آمد نکنم و خودم باشم و خودم. یعنی با کسی رفت و آمد نمیکردم. اما در عمل با توجه به غربت و اینکه آدم نیاز داره با دیگران به خصوص هم زبان و هموطنش ارتباط داشته باشه شاید خیلی محدود میکردم مهمانی هامون رو، مثلا عصرانه یا رفتن به خرید و... دعوتهای ناهار و شام رو قبول نمیکردم. در کل موقعیت سختیه و من مطمئنم این تجربه ها باعث رشد و تعالیت میشه یاسمین جان.
    پاسخ:
    منم خیلی ذهنم درگیره. از یه طرف میگم آدم بهتره با اینجور افراد رابطه نداشته باشه چون ممکنه تاثیر بذارن و حداقلش اینه که اعصاب آدم همش خورده و باید حرص بخوری.
    از طرف دیگه هم فکر میکنم مثلا اگر پیامبر هم بودن همین کار رو میکردن؟ قطع ارتباط میکردن یا ....؟؟؟


    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی