زندگی با چشمان باز
صبح دیر بیدار شدم. اتفاق تازه ای نیست. مثل هر روز و همیشه. هیچ وقت نشد برنامه خواب و بیداری ام برای مدت طولانی منظم شود. سحرخیز نبوده ام، کامروا هم. انسان قرن بیست و یک همه کاری برای پیشرفت کرد و خودش را در گرداب تکنولوژی غرق کرد و تا اعماقش پیش رفت. پیش رفتن در تکنولوژی همان و دورشدن از کامروایی همان. متاسفم!
بگذریم. صبح دیر بیدار شدم. ساعت ده و نیم وقتی چشمم را باز کردم همان ثانیه ی اول شش تا تحقیق ناتمامم آوار شد روی سرم. و درس هایی که دوهفته بیشتر تا امتحانشان نمانده و من هنوز لای کتابشان را هم باز نکرده ام. اصلا کتاب ها را نداشته ام که بخواهم مطالعه کنم. و اینکه هشت روز دیگر برمیگردم ایران. بازسازی خانه ی جدید پدرم هنوز تمام نشده و باید بروم خانه ی یکی از مادربزرگ هایم. همیشه خانواده ی مادری ترجیح دارند. نمیدانم چرا! آنجا هم شلوغ و پلوغ است. امیرعلی هم وقتی باشد آدم مگر میرود درس بخواند؟ بعد از دو سه روز میرویم تهران خانه ی خواهرم نازنین. آدم باید خیلی احمق باشد که فقط یک نفر را توی دنیا داشته باشد که بتواند تمام شب را با او صحبت کند بدون اینکه خسته شود و حتی حرف کم بیاورد و بعد درس و امتحان را برای خودش بهانه کند و این فرصت را از دست بدهد. و من احمق نیستم! مخصوصا حالا که پراز اشتیاقم تا خاطرات لحظه لحظه زیارت اربعینش را بشنوم.
بعد از یک هفته و اندی و بعد از اینکه سه تا از امتحاناتم را در تهران بدهم برمیگردیم مشهد. وقتی برگردیم انشالله کار خانه تمام شده و وقت اسباب کشی است. درست وسط امتحانات دهن صاف کن من! حالا آن وسط مسط ها چطور باید از زیر کار دربروم و درس بخوانم را نمیدانم!
صبح دیر بیدار شدم. مثل هر روز و همیشه و درست ثانیه ی اول پس از باز کردن چشمهایم تمام بدبختی هایی که شرحش گذشت آوار شد روی سرم. حتی صبحانه نخوردم. فقط سی تا پروانه پشت سرهم زدم تا کمی سرحال شوم! نشستم پای تحقیق ناتمام مفردات. آن وسط مسط ها یادم افتاد باید صدقه بدهم. چند شب است خواب پریشان میبینیم. خواب هایی که حتی ربطی به اینکه نقاشی ام خیلی بد است ندارند! صبح که برای نماز بیدار شدیم محمدجواد گفت دیشب خیلی ترسناک شده بودی! گفت مدام توی خواب حرف میزدم. یادم نمی آمد چه خوابی میدیدم. محمدجواد هم یادش نمی آمد یا متوجه نشده بود که دقیقا چه میگویم ولی میگفت خیلی ترسناک شده بودم!! همانجا گفتم یادم باشد صدقه کنار بگذارم. اینجا فقط میشود صدقه را "کنار گذاشت". بعضی وقت ها آدم واقعا نیاز دارد صدقه بدهد اما هیچ راهی نیست! نه صندوق صدقاتی و نه حتی مستمند و گدایی. خیلی کم پیش می آید که در خیابان مستمندی ببینیم که از مردم درخواست پول میکند. هروقت با همچین صحنه ای مواجه میشوم سریع کیف پولم را درمی آوردم و یک چیزی کف دستش میگذارم. مثل این گدا ندیده ها!! :))
حتی روز عاشورا که خیلی سفارش شده برای امام زمان صدقه بدهیم تنها کاری که اینجا توانستیم بکنیم این بود که نیت کنیم! و بعدن به مادرهمسرم گفتیم که از طرف ما مقدار مشخصی صدقه بدهند.
حالا که سر درد دلم باز شد بگذارید این راهم بگویم که یکی دیگر از مشکلات بزرگ من اینجا نون خشکی است!! آخر نه بازیافتی نه گاری نان خشکی... چند وقت بود یک پلاستیک که تویش نان خشک جمع کرده بودم را هرروز با خودم این طرف و آن طرف میبردم. به این امید که یک جایی یک چیزی پیدا کنم برای نان خشک ها. آخرش نان ها توی کیفم کپک زدند و مجبور شدم پلاستیک را بیاندازم توی شوتینگ زباله! آیه و حدیث و روایت صحیحی در ذم دورریختن نان خشک نخوانده ام که ادعای حرف و اعتقاد علمی و مستند داشته باشم ولی در فرهنگی که با آن بزرگ شده ام از کودکی یاد گرفته ام دورریختن نان و بی احترامی به آن خیلی کار بدی است! اینجا آدم ها همه اش از این کارهای بد میکنند. ماهم!
.
الغرض... صبح به این دیری (البته الان اینجا ظهر است و اذان را هم گفته اند) آمدم اینجا وقت گذاشتم مرام کشتان کردم اینها را نوشتم که بگویم یک چیزهای کوچکی هستند که حواسمان نیست و نمیفهمیم برای ما مصداق "نعمت" هستند. نمیفهمیم و شکرشان را به جا نمی آوریم. تا زمانی که این نعمت ها را از ما بگیرند. کسی هست که تا به حال بخاطر صندوق های صدقاتی که همه جای شهر هستد و گاری های نون خشکی و ماشین های بازیافت که نان خشک شما را میگیرند و در عوضش به شما نمک و پلاستیک زباله هم میدهند؛ خدا را شکر کرده باشد؟
- ۱۰ نظر
- ۲۶ آذر ۹۳ ، ۰۸:۵۵
- ۹۵۵ نمایش