سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست

سال های دور از خانه

خانه یعنی وطن. جایی که وقت نماز، صدای اذان پخش می شود. جایی که حوالی ظهر توی کوچه پس کوچه هایش بوی قورمه سبزی و کباب و آش بلند می شود. اینجایی که من هستم خانه ام نیست

Instagram

بدی دیر به دیر نوشتن همین است دیگر! یا باید بیخیال یک سری از نانوشته ها بشوی و راحت از کنارشان بگذری یا هی مطلب روی هم تلنبار کنی که تنبلی ات هربار بتواند به راحتی مانع نوشتن ات شود.

عجب روزی بود دیروز! صبح که میم جیم رفت، رفتم سراغ غذا. میخواستم قورمه سبزی با گوشت مرغ درست کنم چون گوشت قرمز هنوز گیرنیاورده ایم! مرغ ها را از فریزر در آوردم دیدم هنوز خیلی کار دارد تا یخش آب شود. ماکروفر صاحبخانه هم زبانش چینی است و من اصلا نمیتوانم استفاده کنم. بسته مرغ را گذاشتم توی یک بشقاب و آوردم داخل اتاق تا یخش باز بشود چون نمیدانم از دفعه قبل که اینجا بودم تا الان چه گندی به آشپزخانه خورده است که پر شده است که از جانورهای خیلی ریز که همه جا هستند. بماند که اصلا در آشپزخانه جای درست و حسابی هم برای گذاشتن حتی یک سینی کوچک نیست! خلاصه مرغ ها را آوردم داخل اتاق دیدم نه حالا حالاها یخش باز نمی شود گفتم تا آن موقع بروم کمی ورزش کنم. اینجا داخل مجتمع زمین فوتبال و بسکتبال و تنیس هست+ سالن بدنسازی و البته استخر که برای بنده قابل استفاده نیست!! توپ بسکتبال را از ایران خریدیم که ارزان تر باشد. سعی میکنم هر روز حداقل نیم ساعت هم که شده بروم دستی به توپ بزنم! و روزی نیست که حسرت روزهای مدرسه را نخورم. زنگ تفریح های کوتاه، حیاط کوچک و شلوغ مدرسه و بچه های پیش ب که همه پایه ی بسکتبال بودند حتی منِ هیچ وقت بسکتبالیست نشو!! بعدش هم ماجرای دیر رفتن سر کلاس و فرستاده شدن و به دفتر و بدبختی هایمان برای برگه ی مجوز ورود به کلاس گرفتن... . بگذریم! بعد از بازی برگشتم دیدم هنوز یخ مرغ ها باز نشده. دیگر برای قورمه سبزی خیلی دیر شده بود. گفتم خورشت مرغ درست میکنم. مرغ ها را همانطور که هنوز یخ زده بودند گذاشتم داخل قابلمه و ظرف یک بار ومصرف و پلاستیک اش راهم ریختم در سطل آشغال مرکزی! راستش نمیدانم اسم دقیق و علمی اش چیست اما خداوکیلی عجب چیز خوب و تکنولوژی پیشرفته ایست. سطل آشغال مرکزی به گمانم فقط در کاندو ها وجود داشته باشد. سیستم این سطل آشغال بدین گونه است که یک دربی داخل آشپزخانه قرار میدهند شبیه درب یک کشو یا یک همچین چیزی. از داخل این درب لوله کشی است به سمت نمیدانم کجا! خلاصه درب را بار میکنید و آشغالتان را میریزید آن تو. آشغال ها هم از داخل آن لوله های بزرگ سر میخوردند و میروند به همان ناکجا! (واقعا چه توضیح علمی و دقیقی دادم خودمان خوشمان آمد!!) خلاصه که لازم نیست برای خالی کردن سطل آشغال های اتاق و آشپزخانه و ... و بردن آشغال هایمان سیزده طبقه را برویم پایین.

هیچی دیگر! غذا را درست کردم و به همسر گفتم ناهار آماده است. گفت کارش طول میکشد و دیرتر می آید. من هم که منتظر همچین فرصتی بودم گفتم خودم ناهارت را می آوردم!

یکشنبه رفتیم برای من هم دوچرخه خریدیم! وای که چه حس خوبی بود. هیچ وقت در زندگی حسرت پسر بودن نداشتم بجز در یکی دو مورد خاص که یکیش همین دوچرخه سواری بود. وقتی دانشگاه قبول شدم آرزو میکردم کاش پسر بودم آن وقت با دوچرخه به دانشگاه می رفتم. حالا قرار بود این اتفاق بیفتد. میخواستم با دوچرخه به دانشگاه بروم. البته نه برای تحصیل که برای بردن ناهار آقای همسر! :|

با اینکه خسته از بسکتبال و غذا درست کردن بودم ولی با کلی ذوق و شوق غذا را ظرف کردم و گذاشتم در سبد دوچرخه. قبل از رفتن یک کمی دور و بر را جمع و جور کردم. دوباره رفتم سراغ سطل آشغال مرکزی تا یک عدد آشغالی که یادم نمی آید چی بود را آن تو بیندازم که ... چشمتان روز بد نبیند... حتی تصورش هم وحشتناک است. ظرف مرغ در قسمت داخلی درب سطل آشغال گیر کرده بود و سر نخورده بود که برود پایین. شاید بیست تا یا حتی بیشتر سوسک خیلی گنده هم داخل ظرف جمع شده بودند.... حتی همین الان هم واقعا جا دارد که همگی به احترام این صحنه یک دقیقه جیغ بکشیم!! اینجانب به سرعت درب را بستم و با لگدهای محکمی که به درب سطل آشغال میزدم سعی میکردم ظرف را با سوسک ها هل بدهم پایین. اما تا همین لحظه حاضر نشده ام که برای اطلاع پیدا کردن از نتیجه ی کارم حتی ثانیه ای درب آن سطل آشغال مرکزی کذایی را باز کنم!!

الان من حالم دوباره بد شد و حس و حال نوشتنم پرید. شاید وقتی دیگر!


پ.ن:امروز هم ناهار قورمه سبزی بدون گوشت درست کردم با کنسرو سبزی که مامان داده بود و سبزی خشک هایی که مامان و مادرشوهر زحمت کشیده بودند و البته یک بسته عصاره گوشت که مادرشوهر زحمت کشیده بودند داده بودند چرا بیشتر نداده بودند؟ از طعمش اگر بپرسید میگویم هنوز نمیدانم. الان ساعت شش و پانزده دقیقه بعد از ظهر است. میم جیم هنوز نیامده من هم تنبلی ام کرد تنها ناهار بخورم و الان دارد دلم ضعف میرود. با تشکر!

+الان هم دارم میروم کامنت هایم را جواب بدهم اصلا نگران نباشید :D

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۳/۰۶/۲۶
  • ۲۷۷ نمایش
  • mrs.yas

نظرات (۸)

چه فلاکتی :/
از غربت و مسائل حاشیه ایش بیزارم
سلام.
از دواجتونو تبریک می گم و آرزوی خوشبختی دارم براتون.
انشالله زودتر جای بهتری با همسایه های ترو تمیز پیدا کنید :)
اسم علمی تر این سیستم زباله "شوتینگ زباله" می باشد و در ایران هم خدا رو شکر خیلی آپارتمان ها دارندش! البته از نوع بدون سوسکش رو! :) نعمت بزرگیه جداً.
پاسخ:
سلام . خیلی ممنون
آمین!
آره البته میدونستم که تو ایران هم هست ولی خب خیلی کمه و هنوز فراگیر نشده. ممنون بخاطر اسم علمیش! :)
واااای یاسییی ده تا سوسک بزززرگ؟ بعدازین این ظرف پلاستیکی هاتو مچاله کن بعد بنداز  اون تو..
حالا اینا رو ول کن،نفیسه داره عروس می شه یاسییییییی:X
درعرض یه هفته، فک کنم دیگه قطعییییه:X
پاسخ:
فرقی نمیکنه دوست خوبم مچاله هم بکنم اگه نره پایین باز دورش سوکس جمع میشه!
واااایییی نرجس خییییلی باحال بود. خدا شانس بده به قول یه بنده خدایی! نه به ما که س]ه سال عمرمون رفت نه به خواهر تو که هنو شروع نکرده عروس شد. آمارشو از بشرا گرفتم ;)
میگم حالا همتون گذاشتین من برم یعد یکی یکی عروسی کنین بابا نامردا آخه مگه من چقد شام میخورم؟ :D
پس مرغم دارید؟خب با مرغ خیلی چیزا میشه درست کرد.تو بازار هم برنامه های اشپزی هس خوبه.دانلود کن
سوسک ها رو برا من جمع کن بفرست.حشره شناسی دارم و نیازمند50حشره خخخ
پاسخ:
آره بابا همه چی هس. گوشت هم پیدا کردیم به لطف عنایت باری تعالی!
حشره شناسی؟ همون خودشناسی منظورته؟ :D
خب که اینطور پس به آزادی رسیدی!
خوش بگذره دوچرخه سواری!
لگد به سطل آشغال خراب میشه سیستم پیشرفته ش!
اینقدر هم دیر به دیر ننویس ما می خوایم ببینیم اونور چه خبره!
اینور که جات خالیه
دوباره فضای پاییز و اول مهر و اینا ...
آخ که عاشق پاییزم ! بخصوص مهر:)
پاسخ:
هوم منم... جام خالیه واقعا...
قدر مملکت چهارفصلمون رو بدونید!
  • سندس در جست وجوی حقیقت
  • سلام.
    منم هر وقت میخواستم برم دانشگاه وقتی دوچرخه رو گوشه حیاط خونمون میدیدم کلی حسرت میخوردم که اگه پسر بودم میتونستم هر روز با دوچرخه برم دانشگاه و برگردم!
    راستی حسابی کدبانو شده ای هاااا... :)
    پاسخ:
    هعی... دلم میسوزه برات ( یکی که به آزادی رسیده :D)
    ها بابا حسّابی!
    وای یاسی هرچی هم که اونجا از شرایط اذیت شی،به  این دوچرخه سواریه می ارزه ولی! ای کوفتت شه! D:
    پاسخ:
    زبون دلازی :-P:-P
    دوچرخه سواری یعنی آزادی؟ چقدر عقده ای ان مردم :/
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی